دفتر چهارم مثنوی معنوی

دفتر چهارم مثنوی معنوی به همراه خوانش ابیات

بخش ۱۳۹ – نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش

مصطفی می‌گفت پیش جبرئیل که چنانک صورت تست ای خلیل مر مرا بنما تو محسوس آشکار تا ببینم مر ترا نظاره‌وار گفت نتوانی و طاقت نبودت حس ضعیفست و تنک سخت آیدت گفت بنما تا ببیند این جسد تا چد حد حس نازکست و بی‌مدد آدمی را هست حس تن سقیم لیک در باطن یکی خلقی عظیم بر مثال سنگ و...

بخش ۱۳۸ – موری بر کاغذ می‌رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می‌بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره

مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز هم که عجایب نقشها آن کلک کرد هم‌چو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد گفت آن مور اصبعست آن پیشه‌ور وین قلم در فعل فرعست و اثر گفت آن مور سوم کز بازوست که اصبع لاغر ز زورش نقش بست هم‌چنین می‌رفت بالا تا یکی مهتر موران فطن بود...

بخش ۱۳۷ – رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگوی

رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف دید او را کز زمرد بود صاف گرد عالم حلقه گشته او محیط ماند حیران اندر آن خلق بسیط گفت تو کوهی دگرها چیستند که به پیش عظم تو بازیستند گفت رگهای من‌اند آن کوهها مثل من نبوند در حسن و بها من به هر شهری رگی دارم نهان بر عروقم بسته اطراف جهان حق چو...

بخش ۱۳۶ – بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند

این سخن پایان ندارد موسیا هین رها کن آن خران را در گیا تا همه زان خوش علف فربه شوند هین که گرگانند ما را خشم‌مند نالهٔ گرگان خود را موقنیم این خران را طعمهٔ ایشان کنیم این خران را کیمیای خوش دمی از لب تو خواست کردن آدمی تو بسی کردی به دعوت لطف و جود آن خران را طالع و...

بخش ۱۳۵ – اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا

آمده اول به اقلیم جماد وز جمادی در نباتی اوفتاد سالها اندر نباتی عمر کرد وز جمادی یاد ناورد از نبرد وز نباتی چون به حیوانی فتاد نامدش حال نباتی هیچ یاد جز همین میلی که دارد سوی آن خاصه در وقت بهار و ضیمران هم‌چو میل کودکان با مادران سر میل خود نداند در لبان هم‌چو میل...

بخش ۱۳۴ – باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

که آمدش پیغام از وحی مهم که کژی بگذار اکنون فاستقم این درخت تن عصای موسیست که امرش آمد که بیندازش ز دست تا ببینی خیر او و شر او بعد از آن بر گیر او را ز امر هو پیش از افکندن نبود او غیر چوب چون به امرش بر گرفتی گشت خوب اول او بد برگ‌افشان بره را گشت معجز آن گروه غره...

بخش ۱۳۳ – حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبن می‌نماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آی تا آن خیالها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد می‌دید خیال نبود و جواب این مثالیست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت

آن زنی می‌خواست تا با مول خود بر زند در پیش شوی گول خود پس به شوهر گفت زن کای نیکبخت من برآیم میوه چیدن بر درخت چون برآمد بر درخت آن زن گریست چون ز بالا سوی شوهر بنگریست گفت شوهر را کای مابون رد کیست آن لوطی که بر تو می‌فتد تو به زیر او چو زن بغنوده‌ای ای فلان تو خود...

بخش ۱۳۲ – در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین وارحم الراحمین

گفت قبطی تو دعایی کن که من از سیاهی دل ندارم آن دهن که بود که قفل این دل وا شود زشت را در بزم خوبان جا شود مسخی از تو صاحب خوبی شود یا بلیسی باز کروبی شود یا بفر دست مریم بوی مشک یابد و تری و میوه شاخ خشک سبطی آن دم در سجود افتاد و گفت کای خدای عالم جهر و نهفت جز تو...

بخش ۱۳۱ – لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است

من شنیدم که در آمد قبطیی از عطش اندر وثاق سبطیی گفت هستم یار و خویشاوند تو گشته‌ام امروز حاجتمند تو زانک موسی جادوی کرد و فسون تا که آب نیل ما را کرد خون سبطیان زو آب صافی می‌خورند پیش قبطی خون شد آب از چشم‌بند قبط اینک می‌مرند از تشنگی از پی ادبار خود یا بدرگی بهر...

بخش ۱۳۰ – تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه

گفت استر راست گفتی ای شتر این بگفت و چشم کرد از اشک پر ساعتی بگریست و در پایش فتاد گفت ای بگزیدهٔ رب العباد چه زیان دارد گر از فرخندگی در پذیری تو مرا دربندگی گفت چون اقرار کردی پیش من رو که رستی تو ز آفات زمن دادی انصاف و رهیدی از بلا تو عدو بودی شدی ز اهل ولا خوی بد...

بخش ۱۲۹ – قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن تو کم در روی می‌آیی این چراست و جواب گفتن شتر او را

اشتری را دید روزی استری چونک با او جمع شد در آخری گفت من بسیار می‌افتم برو در گریوه و راه و در بازار و کو خاصه از بالای که تا زیر کوه در سر آیم هر زمانی از شکوه کم همی‌افتی تو در رو بهر چیست یا مگر خود جان پاکت دولتیست در سر آیم هر دم و زانو زنم پوز و زانو زان خطا پر...

بخش ۱۲۸ – بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش

پس برو خاموش باش از انقیاد زیر ظل امر شیخ و اوستاد ورنه گر چه مستعد و قابلی مسخ گردی تو ز لاف کاملی هم ز استعداد وا مانی اگر سر کشی ز استاد راز و با خبر صبر کن در موزه دوزی تو هنوز ور بوی بی‌صبر گردی پاره‌دوز کهنه‌دوزان گر بدیشان صبر و حلم جمله نودوزان شدندی هم به علم...

بخش ۱۲۷ – بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست

پیش‌بینی این خرد تا گور بود وآن صاحب دل به نفخ صور بود این خرد از گور و خاکی نگذرد وین قدم عرصهٔ عجایب نسپرد زین قدم وین عقل رو بیزار شو چشم غیبی جوی و برخوردار شو هم‌چو موسی نور کی یابد ز جیب سخرهٔ استاد و شاگردان کتاب زین نظر وین عقل ناید جز دوار پس نظر بگذار و...

بخش ۱۲۶ – تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مره

هم‌چو پیغامبر ز گفتن وز نثار توبه آرم روز من هفتاد بار لیک آن مستی شود توبه‌شکن منسی است این مستی تن جامه کن حکمت اظهار تاریخ دراز مستیی انداخت در دانای راز راز پنهان با چنین طبل و علم آب جوشان گشته از جف القلم رحمت بی‌حد روانه هر زمان خفته‌اید از درک آن ای مردمان...

بخش ۱۲۵ – قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست

هم‌چو پوران عزیز اندر گذر آمده پرسان ز احوال پدر گشته ایشان پیر و باباشان جوان پس پدرشان پیش آمد ناگهان پس بپرسیدند ازو کای ره‌گذر از عزیر ما عجب داری خبر که کسی‌مان گفت که امروز آن سند بعد نومیدی ز بیرون می‌رسد گفت آری بعد من خواهد رسید آن یکی خوش شد چو این مژده شنید...

بخش ۱۲۴ – بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کلست چون با عقل کل بکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان

کل عالم صورت عقل کلست کوست بابای هر آنک اهل قل است چون کسی با عقل کل کفران فزود صورت کل پیش او هم سگ نمود صلح کن با این پدر عاقی بهل تا که فرش زر نماید آب و گل پس قیامت نقد حال تو بود پیش تو چرخ و زمین مبدل شود من که صلحم دایما با این پدر این جهان چون جنتستم در نظر هر...

بخش ۱۲۳ – حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط بود او خندان و گریان جمله رهط پس بگفتندش چه جای خنده است قحط بیخ مؤمنان بر کنده است رحمت از ما چشم خود بر دوختست ز آفتاب تیز صحرا سوختست کشت و باغ و رز سیه استاده است در زمین نم نیست نه بالا نه پست خل می‌میرند زین قحط و عذاب ده ده و صد صد...

بخش ۱۲۲ – در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده

ای برادر دانک شه‌زاده توی در جهان کهنه زاده از نوی کابلی جادو این دنیاست کو کرد مردان را اسیر رنگ و بو چون در افکندت دریغ آلوده روذ دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ تا رهی زین جادوی و زین قلق استعاذت خواه از رب الفلق زان نبی دنیات را سحاره خواند کو به افسون خلق را در...

بخش ۱۲۱ – مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی

او شنیده بود از دور این خبر که اسیر پیرزن گشت آن پسر کان عجوزه بود اندر جادوی بی‌نظیر و آمن از مثل و دوی دست بر بالای دستست ای فتی در فن و در زور تا ذات خدا منتهای دستها دست خداست بحر بی‌شک منتهای سیلهاست هم ازو گیرند مایه ابرها هم بدو باشد نهایت سیل را گفت شاهش کین...

بخش ۱۲۰ – اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش

مادر شه‌زاده گفت از نقص عقل شرط کفویت بود در عقل نقل تو ز شح و بخل خواهی وز دها تا ببندی پور ما را بر گدا گفت صالح را گدا گفتن خطاست کو غنی القلب از داد خداست در قناعت می‌گریزد از تقی نه از لیمی و کسل هم‌چون گدا قلتی کان از قناعت وز تقاست آن ز فقر و قلت دونان جداست...

بخش ۱۱۹ – عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل

پس عروسی خواست باید بهر او تا نماید زین تزوج نسل رو گر رود سوی فنا این باز باز فرخ او گردد ز بعد باز باز صورت او باز گر زینجا رود معنی او در ولد باقی بود بهر این فرمود آن شاه نبیه مصطفی که الولد سر ابیه بهر این معنی همه خلق از شغف می‌بیاموزند طفلان را حرف تا بماند آن...

بخش ۱۱۸ – حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی بوی روی نمود یوم یفرالمرء من اخیه و امه و ابیه نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التراب ربیع الصبیان آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید

پادشاهی داشت یک برنا پسر باطن و ظاهر مزین از هنر خواب دید او کان پسر ناگه بمرد صافی عالم بر آن شه گشت درد خشک شد از تاب آتش مشک او که نماند از تف آتش اشک او آنچنان پر شد ز دود و درد شاه که نمی‌یابید در وی راه آه خواست مردن قالبش بی‌کار شد عمر مانده بود شه بیدار شد...

بخش ۱۱۷ – مثال دیگر هم درین معنی

هست بازیهای آن شیر علم مخبری از بادهای مکتتم گر نبودی جنبش آن بادها شیر مرده کی بجستی در هوا زان شناسی باد را گر آن صباست یا دبورست این بیان آن خفاست این بدن مانند آن شیر علم فکر می‌جنباند او را دم به دم فکر کان از مشرق آید آن صباست وآنک از مغرب دبور با وباست مشرق این...

بخش ۱۱۶ – بیان آنک روح حیوانی و عقل جز وی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ هم‌چون روغن پنهانست

جوهر صدقت خفی شد در دروغ هم‌چو طعم روغن اندر طعم دوغ آن دروغت این تن فانی بود راستت آن جان ربانی بود سالها این دوغ تن پیدا و فاش روغن جان اندرو فانی و لاش تا فرستد حق رسولی بنده‌ای دوغ را در خمره جنباننده‌ای تا بجنباند به هنجار و به فن تا بدانم من که پنهان بود من یا...

بخش ۱۱۵ – مطالبه کردن موسی علیه‌السلام حضرت را کی خلقت خلقا اهلکتهم و جواب آمدن

گفت موسی ای خداوند حساب نقش کردی باز چون کردی خراب نر و ماده نقش کردی جان‌فزا وانگهان ویران کنی این را چرا گفت حق دانم که این پرسش ترا نیست از انکار و غفلت وز هوا ورنه تادیب و عتابت کردمی بهر این پرسش ترا آزردمی لیک می‌خواهی که در افعال ما باز جویی حکمت و سر بقا تا از...

بخش ۱۱۴ – گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجه خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا

من خلیل وقتم و او جبرئیل من نخواهم در بلا او را دلیل او ادب ناموخت از جبریل راد که بپرسید از خلیل حق مراد که مرادت هست تا یاری کنم ورنه بگریزم سبکباری کنم گفت ابراهیم نی رو از میان واسطه زحمت بود بعد العیان بهر این دنیاست مرسل رابطه مؤمنان را زانک هست او واسطه هر دل...

بخش ۱۱۳ – خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی

پادشاهی بر ندیمی خشم کرد خواست تا از وی برآرد دود و گرد کرد شه شمشیر بیرون از غلاف تا زند بر وی جزای آن خلاف هیچ کس را زهره نه تا دم زند یا شفیعی بر شفاعت بر تند جز عمادالملک نامی در خواص در شفاعت مصطفی‌وارانه خاص بر جهید و زود در سجده فتاد در زمان شه تیغ قهر از کف...

بخش ۱۱۲ – وحی کردن حق به موسی علیه‌السلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست می‌دارم

گفت موسی را به وحی دل خدا کای گزیده دوست می‌دارم ترا گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم موجب آن تا من آن افزون کنم گفت چون طفلی به پیش والده وقت قهرش دست هم در وی زده خود نداند که جز او دیار هست هم ازو مخمور هم از اوست مست مادرش گر سیلیی بر وی زند هم به مادر آید و بر وی تند...

بخش ۱۱۱ – تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما می‌بینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمی‌بینید آن را

هیچ نقاشی نگارد زین نقش بی امید نفع بهر عین نقش بلک بهر میهمانان و کهان که به فرجه وارهند از اندهان شادی بچگان و یاد دوستان دوستان رفته را از نقش آن هیچ کوزه‌گر کند کوزه شتاب بهر عین کوزه نه بر بوی آب هیچ کاسه گر کند کاسه تمام بهر عین کاسه نه بهر طعام هیچ خطاطی نویسد...

بخش ۱۱۰ – جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌گوید

دی یکی می‌گفت عالم حادثست فانیست این چرخ و حقش وارثست فلسفیی گفت چون دانی حدوث حادثی ابر چون داند غیوث ذره‌ای خود نیستی از انقلاب تو چه می‌دانی حدوث آفتاب کرمکی کاندر حدث باشد دفین کی بداند آخر و بدو زمین این به تقلید از پدر بشنیده‌ای از حماقت اندرین پیچیده‌ای چیست...

بخش ۱۰۹ – در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست

هر کجا خدا دوزخ کند اوج را بر مرغ دام و فخ کند هم ز دندانت برآید دردها تا بگویی دوزخست و اژدها یا کند آب دهانت را عسل که بگویی که بهشتست و حلل از بن دندان برویاند شکر تا بدانی قوت حکم قدر پس به دندان بی‌گناهان را مگز فکر کن از ضربت نامحترز نیل را بر قبطیان حق خون کند...

بخش ۱۰۸ – منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین

آن امیران عرب گرد آمدند نزد پیغامبر منازع می‌شدند که تو میری هر یک از ما هم امیر بخش کن این ملک و بخش خود بگیر هر یکی در بخش خود انصاف‌جو تو ز بخش ما دو دست خود بشو گفت میری مر مرا حق داده است سروری و امر مطلق داده است کین قران احمدست و دور او هین بگیرید امر او را...

بخش ۱۰۷ – نومید شدن موسی علیه‌السلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون

گفت موسی لطف بنمودیم وجود خود خداوندیت را روزی نبود آن خداوندی که نبود راستین مر ورا نه دست دان نه آستین آن خداوندی که دزدیده بود بی دل و بی جان و بی دیده بود آن خداوندی که دادندت عوام باز بستانند از تو هم‌چو وام ده خداوندی عاریت به حق تا خداوندیت بخشد...

بخش ۱۰۶ – تزییف سخن هامان علیه‌اللعنه

دوست از دشمن همی نشناخت او نرد را کورانه کژ می‌باخت او دشمن تو جز تو نبود این لعین بی‌گناهان را مگو دشمن به کین پیش تو این حالت بد دولتست که دوادو اول و آخر لتست گر ازین دولت نتازی خز خزان این بهارت را همی آید خزان مشرق و مغرب چو تو بس دیده‌اند که سر ایشان ز تن...

بخش ۱۰۵ – مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام

گفت با هامان چون تنهااش بدید جست هامان و گریبان را درید بانگها زد گریه‌ها کرد آن لعین کوفت دستار و کله را بر زمین که چگونه گفت اندر روی شاه این چنین گستاخ آن حرف تباه جمله عالم را مسخر کرده تو کار را با بخت چون زر کرده تو از مشارق وز مغارب بی‌لجاج سوی تو آرند سلطانان...

بخش ۱۰۴ – قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرم‌الله وجهه چاره جست

یک زنی آمد به پیش مرتضی گفت شد بر ناودان طفلی مرا گرش می‌خوانم نمی‌آید به دست ور هلم ترسم که افتد او به پست نیست عاقل تا که دریابد چون ما گر بگویم کز خطر سوی من آ هم اشارت را نمی‌داند به دست ور بداند نشنود این هم به دست بس نمودم شیر و پستان را بدو او همی گرداند از من...

بخش ۱۰۳ – قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن

باز اسپیدی به کمپیری دهی او ببرد ناخنش بهر بهی ناخنی که اصل کارست و شکار کور کمپیری ببرد کوروار که کجا بودست مادر که ترا ناخنان زین سان درازست ای کیا ناخن و منقار و پرش را برید وقت مهر این می‌کند زال پلید چونک تتماجش دهد او کم خورد خشم گیرد مهرها را بر درد که چنین...

بخش ۱۰۲ – مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام

باز گفت او این سخن با ایسیه گفت جان افشان برین ای دل‌سیه بس عنایتهاست متن این مقال زود در یاب ای شه نیکو خصال وقت کشت آمد زهی پر سود کشت این بگفت و گریه کرد و گرم گشت بر جهید از جا و گفتا بخ لک آفتابی تاجر گشتت ای کلک عیب کل را خود بپوشاند کلاه خاصه چون باشد کله...

بخش ۱۰۱ – قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنه

احمد آخر زمان را انتقال در ربیع اول آید بی جدال چون خبر یابد دلش زین وقت نقل عاشق آن وقت گردد او به عقل چون صفر آید شود شاد از صفر که پس این ماه می‌سازم سفر هر شبی تا روز زین شوق هدی ای رفیق راه اعلی می‌زدی گفت هر کس که مرا مژده دهد چون صفر پای از جهان بیرون نهد که...

بخش ۱۰۰ – بیان این خبر کی کلموا الناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم حتی لا یکذبوا الله و رسوله

چونک با کودک سر و کارم فتاد هم زبان کودکان باید گشاد که برو کتاب تا مرغت خرم یا مویز و جوز و فستق آورم جز شباب تن نمی‌دانی به کیر این جوانی را بگیر ای خر شعیر هیچ آژنگی نیفتد بر رخت تازه ماند آن شباب فرخت نه نژند پیریت آید برو نه قد چون سرو تو گردد دوتو نه شود زور...

بخش ۹۹ – غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست

دیدم اندر خانه من نقش و نگار بودم اندر عشق خانه بی‌قرار بودم از گنج نهانی بی‌خبر ورنه دستنبوی من بودی تبر آه گر داد تبر را دادمی این زمان غم را تبرا دادمی چشم را بر نقش می‌انداختم هم‌چو طفلان عشقها می‌باختم پس نکو گفت آن حکیم کامیار که تو طفلی خانه پر نقش و نگار در...

بخش ۹۸ – تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف

خانه بر کن کز عقیق این یمن صد هزاران خانه شاید ساختن گنج زیر خانه است و چاره نیست از خرابی خانه مندیش و مه‌ایست که هزاران خانه از یک نقد گنج توان عمارت کرد بی‌تکلیف و رنج عاقبت این خانه خود ویران شود گنج از زیرش یقین عریان شود لیک آن تو نباشد زانک روح مزد ویران...

بخش ۹۷ – شرح کردن موسی علیه‌السلام آن چهار فضیلت را جهت پای مزد ایمان فرعون

گفت موسی که اولین آن چهار صحتی باشد تنت را پایدار این علل‌هایی که در طب گفته‌اند دور باشد از تنت ای ارجمند ثانیا باشد ترا عمر دراز که اجل دارد ز عمرت احتراز وین نباشد بعد عمر مستوی که بناکام از جهان بیرون روی بلک خواهان اجل چون طفل شیر نه ز رنجی که ترا دارد اسیر...

بخش ۹۶ – گفتن موسی علیه‌السلام فرعون را کی از من یک پند قبول کن و چهار فضیلت عوض بستان

هین ز من بپذیر یک چیز و بیار پس ز من بستان عوض آن را چهار گفت ای موسی کدامست آن یکی شرح کن با من از آن یک اندکی گفت آن یک که بگویی آشکار که خدایی نیست غیر کردگار خالق افلاک و انجم بر علا مردم و دیو و پری و مرغ را خالق دریا و دشت و کوه و تیه ملکت او بی‌حد و او بی‌شبیه...

بخش ۹۵ – بیان آنک در توبه بازست

هین مکن زین پس فراگیر احتراز که ز بخشایش در توبه‌ست باز توبه را از جانب مغرب دری باز باشد تا قیامت بر وری تا ز مغرب بر زند سر آفتاب باز باشد آن در از وی رو متاب هست جنت را ز رحمت هشت در یک در توبه‌ست زان هشت ای پسر آن همه گه باز باشد گه فراز وآن در توبه نباشد جز که...

بخش ۹۴ – باز گفتن موسی علیه‌السلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تابخبیری حق ایمان آورد یا گمان برد

ز آهن تیره بقدرت می‌نمود واقعاتی که در آخر خواست بود تا کنی کمتر تو آن ظلم و بدی آن همی‌دیدی و بتر می‌شدی نقشهای زشت خوابت می‌نمود می‌رمیدی زان و آن نقش تو بود هم‌چو آن زنگی که در آیینه دید روی خود را زشت و بر آیینه رید که چه زشتی لایق اینی و بس زشتیم آن تواست ای کور...

بخش ۹۳ – بیان آنک تن خاکی آدمی هم‌چون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال

پس چو آهن گرچه تیره‌هیکلی صیقلی کن صیقلی کن صیقلی تا دلت آیینه گردد پر صور اندرو هر سو ملیحی سیمبر آهن ار چه تیره و بی‌نور بود صیقلی آن تیرگی از وی زدود صیقلی دید آهن و خوش کرد رو تا که صورتها توان دید اندرو گر تن خاکی غلیظ و تیره است صیقلش کن زانک صیقل گیره است تا...

بخش ۹۲ – حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان و تاختن بردن تا سینور ذر و نسل کی سر حد غیب است و غفلت ایشان از کمین کی چون غازی به غزا نرود کافر تاختن آورد

حمله بردند اسپه جسمانیان جانب قلعه و دز روحانیان تا فرو گیرند بر دربند غیب تا کسی ناید از آن سو پاک‌جیب غازیان حملهٔ غزا چون کم برند کافران برعکس حمله آورند غازیان غیب چون از حلم خویش حمله ناوردند بر تو زشت‌کیش حمله بردی سوی دربندان غیب تا نیایند این طرف مردان غیب چنگ...

بخش ۹۱ – بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بی‌خبرست چنانک هر پیشه‌ور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشه‌ورست و بی‌خبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگر چه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بی‌خبری نمی‌خواهیم درین مقام

چنبرهٔ دید جهان ادراک تست پردهٔ پاکان حس ناپاک تست مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان جامه‌شوی صوفیان چون شدی تو پاک پرده بر کند جان پاکان خویش بر تو می‌زند جمله عالم گر بود نور و صور چشم را باشد از آن خوبی خبر چشم بستی گوش می‌آری به پیش تا نمایی زلف و رخسارهٔ به...

بخش ۹۰ – بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکست‌گیست و مراد در بی‌مرادیست و وجود در عدم است و علی هذا بقیه الاضداد والازواج

آن یکی آمد زمین را می‌شکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت کین زمین را از چه ویران می‌کنی می‌شکافی و پریشان می‌کنی گفت ای ابله برو و بر من مران تو عمارت از خرابی باز دان کی شود گلزار و گندم‌زار این تا نگردد زشت و ویران این زمین کی شود بستان و کشت و برگ و بر تا نگردد نظم...

بخش ۸۹ – در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیه‌السلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود

عقل ضد شهوتست ای پهلوان آنک شهوت می‌تند عقلش مخوان وهم خوانش آنک شهوت را گداست وهم قلب نقد زر عقلهاست بی‌محک پیدا نگردد وهم و عقل هر دو را سوی محک کن زود نقل این محک قرآن و حال انبیا چون منحک مر قلب را گوید بیا تا ببینی خویش را ز آسیب من که نه‌ای اهل فراز و شیب من عقل...

بخش ۸۸ – بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد

عقل می‌گفتش حماقت با توست با حماقت عقل را آید شکست عقل را باشد وفای عهدها تو نداری عقل رو ای خربها عقل را یاد آید از پیمان خود پردهٔ نسیان بدراند خرد چونک عقلت نیست نسیان میر تست دشمن و باطل کن تدبیر تست از کمی عقل پروانهٔ خسیس یاد نارد ز آتش و سوز و حسیس چونک پرش...

بخش ۸۷ – چاره اندیشیدن آن ماهی نیم‌عاقل و خود را مرده کردن

گفت ماهی دگر وقت بلا چونک ماند از سایهٔ عاقل جدا کو سوی دریا شد و از غم عتیق فوت شد از من چنان نیکو رفیق لیک زان نندیشم و بر خود زنم خویشتن را این زمان مرده کنم پس برآرم اشکم خود بر زبر پشت زیر و می‌روم بر آب بر می‌روم بر وی چنانک خس رود نی بسباحی چنانک کس رود مرده...

بخش ۸۶ – قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی

آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام مرغ او را گفت ای خواجهٔ همام به تو بسی گاوان و میشان خورده‌ای تو بسی اشتر به قربان کرده‌ای تو نگشتی سیر زانها در زمن هم نگردی سیر از اجزای من هل مرا تا که سه پندت بر دهم تا بدانی زیرکم یا ابلهم اول آن پند هم در دست تو ثانیش بر بام کهگل...

بخش ۸۵ – شخصی به وقت استنجا می‌گفت اللهم ارحنی رائحه الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق می‌گفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت

آن یکی در وقت استنجا بگفت که مرا با بوی جنت دار جفت گفت شخصی خوب ورد آورده‌ای لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای این دعا چون ورد بینی بود چون ورد بینی را تو آوردی به کون رایحهٔ جنت ز بینی یافت حر رایحهٔ جنت کم آید از دبر ای تواضع برده پیش ابلهان وی تکبر برده تو پیش شهان آن تکبر...

بخش ۸۴ – سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را

در وضو هر عضو را وردی جدا آمدست اندر خبر بهر دعا چونک استنشاق بینی می‌کنی بوی جنت خواه از رب غنی تا ترا آن بو کشد سوی جنان بوی گل باشد دلیل گلبنان چونک استنجا کنی ورد و سخن این بود یا رب تو زینم پاک کن دست من اینجا رسید این را بشست دستم اندر شستن جانست سست ای ز تو کس...

بخش ۸۳ – قصهٔ آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه

قصهٔ آن آبگیرست ای عنود که درو سه ماهی اشگرف بود در کلیله خوانده باشی لیک آن قشر قصه باشد و این مغز جان چند صیادی سوی آن آبگیر برگذشتند و بدیدند آن ضمیر پس شتابیدند تا دام آورند ماهیان واقف شدند و هوشمند آنک عاقل بود عزم راه کرد عزم راه مشکل ناخواه کرد گفت با اینها...

بخش ۸۲ – علامت عاقل تمام و نیم‌عاقل و مرد تمام و نیم‌مرد و علامت شقی مغرور لاشی

عاقل آن باشد که او با مشعله‌ست او دلیل و پیشوای قافله‌ست پیرو نور خودست آن پیش‌رو تابع خویشست آن بی‌خویش‌رو مؤمن خویشست و ایمان آورید هم بدان نوری که جانش زو چرید دیگری که نیم‌عاقل آمد او عاقلی را دیدهٔ خود داند او دست در وی زد چو کور اندر دلیل تا بدو بینا شد و چست و...

بخش ۸۱ – بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان

حکم اغلب راست چون غالب بدند تیغ را از دست ره‌زن بستدند گفت پیغامبر کای ظاهرنگر تو مبین او را جوان و بی‌هنر ای بسا ریش سیاه و مردت پیر ای بسا ریش سپید و دل چو قیر عقل او را آزمودم بارها کرد پیری آن جوان در کارها پیر پیر عقل باشد ای پسر نه سپیدی موی اندر ریش و سر از...

بخش ۸۰ – بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیه‌السلام

پرتو مستی بی‌حد نبی چون بزد هم مست و خوش گشت آن غبی لاجرم بسیارگو شد از نشاط مست ادب بگذاشت آمد در خباط نه همه جا بی‌خودی شر می‌کند بی‌ادب را می چنان‌تر می‌کند گر بود عاقل نکو فر می‌شود ور بود بدخوی بتر می‌شود لیک اغلب چون بدند و ناپسند بر همه می را محرم...

بخش ۷۹ – قصهٔ سبحانی ما اعظم شانی گفتن ابویزید قدس الله سره و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان

با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذوفنون لا اله الا انا ها فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبود صلاح گفت این بار ار کنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم بباید کشتنم...

بخش ۷۸ – جواب گفتن مصطفی علیه‌السلام اعتراض کننده را

در حضور مصطفای قندخو چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو آن شه والنجم و سلطان عبس لب گزید آن سرد دم را گفت بس دست می‌زند بهر منعش بر دهان چند گویی پیش دانای نهان پیش بینا برده‌ای سرگین خشک که بخر این را به جای ناف مشک بعر را ای گنده‌مغز گنده‌مخ زیر بینی بنهی و گویی که اخ...

بخش ۷۷ – اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه‌السلام بر امیر کردن آن هذیلی

چون پیمبر سروری کرد از هذیل از برای لشکر منصور خیل بوالفضولی از حسد طاقت نداشت اعتراض و لانسلم بر فراشت خلق را بنگر که چون ظلمانی‌اند در متاع فانیی چون فانی‌اند از تکبر جمله اندر تفرقه مرده از جان زنده‌اند از مخرقه این عجب که جان به زندان اندرست وانگهی مفتاح زندانش به...

بخش ۷۶ – امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند

یک سریه می‌فرستادش رسول به هر جنگ کافر و دفع فضول یک جوانی را گزید او از هذیل میر لشکر کردش و سالار خیل اصل لشکر بی‌گمان سرور بود قوم بی‌سرور تن بی‌سر بود این همه که مرده و پژمرده‌ای زان بود که ترک سرور کرده‌ای از کسل وز بخل وز ما و منی می‌کشی سر خویش را سر می‌کنی...

بخش ۷۵ – قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت می‌کرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم

مشورت می‌کرد شخصی با کسی کز تردد وا ردهد وز محبسی گفت ای خوش‌نام غیر من بجو ماجرای مشورت با او بگو من عدوم مر ترا با من مپیچ نبود از رای عدو پیروز هیچ رو کسی جو که ترا او هست دوست دوست بهر دوست لاشک خیرجوست من عدوم چاره نبود کز منی کژ روم با تو نمایم دشمنی حارسی از...

بخش ۷۴ – رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اول نیافت

نامهٔ دیگر نوشت آن بدگمان پر ز تشنیع و نفیر و پر فغان که یکی رقعه نبشتم پیش شه ای عجب آنجا رسید و یافت ره آن دگر را خواند هم آن خوب‌خد هم نداد او را جواب و تن بزد خشک می‌آورد او را شهریار او مکرر کرد رقعه پنج بار گفت حاجب آخر او بندهٔ شماست گر جوابش بر نویسی هم رواست...

بخش ۷۳ – شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او

هم‌چنان آمد که او فرموده بود بوالحسن از مردمان آن را شنود که حسن باشد مرید و امتم درس گیرد هر صباح از تربتم گفت من هم نیز خوابش دیده‌ام وز روان شیخ این بشنیده‌ام هر صباحی رو نهادی سوی گور ایستادی تا ضحی اندر حضور یا مثال شیخ پیشش آمدی یا که بی‌گفتی شکالش حل شدی تا یکی...

بخش ۷۲ – کژ وزیدن باد بر سلیمان علیه‌السلام به سبب زلت او

باد بر تخت سلیمان رفت کژ پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو ور روی کژ از کژم خشمین مشو این ترازو بهر این بنهاد حق تا رود انصاف ما را در سبق از ترازو کم کنی من کم کنم تا تو با من روشنی من روشنم هم‌چنین تاج سلیمان میل کرد روز روشن را برو چون لیل کرد...

بخش ۷۱ – آشفتن آن غلام از نارسیدن جواب رقعه از قبل پادشاه

این بیابان خود ندارد پا و سر بی‌جواب نامه خستست آن پسر کای عجب چونم نداد آن شه جواب با خیانت کرد رقعه‌بر ز تاب رقعه پنهان کرد و ننمود آن به شاه کو منافق بود و آبی زیر کاه رقعهٔ دیگر نویسم ز آزمون دیگری جویم رسول ذو فنون بر امیر و مطبخی و نامه‌بر عیب بنهاده ز جهل آن...

بخش ۷۰ – نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله

صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه‌ش در گردد و اویم شود زان...

بخش ۶۹ – قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن

گفت زین سو بوی یاری می‌رسد کاندرین ده شهریاری می‌رسد بعد چندین سال می‌زاید شهی می‌زند بر آسمانها خرگهی رویش از گلزار حق گلگون بود از من او اندر مقام افزون بود چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه‌اش وا گفت ز ابرو و ذقن قد او و رنگ او و شکل او یک به یک واگفت از گیسو و رو...

بخش ۶۸ – مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد

آن شنیدی داستان بایزید که ز حال بوالحسن پیشین چه دید روزی آن سلطان تقوی می‌گذشت با مریدان جانب صحرا و دشت بوی خوش آمد مر او را ناگهان در سواد ری ز سوی خارقان هم بدانجا نالهٔ مشتاق کرد بوی را از باد استنشاق کرد بوی خوش را عاشقانه می‌کشید جان او از باد باده می‌چشید...

بخش ۶۷ – دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق

این طبیبان بدن دانش‌ورند بر سقام تو ز تو واقف‌ترند تا ز قاروره همی‌بینند حال که ندانی تو از آن رو اعتلال هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم بو برند از تو بهر گونه سقم پس طبیبان الهی در جهان چون ندانند از تو بی‌گفت دهان هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ صد سقم بینند در تو...

بخش ۶۶ – حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح می‌کرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او می‌نمود کی آن شکرها لافست و دروغ

آن یکی با دلق آمد از عراق باز پرسیدند یاران از فراق گفت آری بد فراق الا سفر بود بر من بس مبارک مژده‌ور که خلیفه داد ده خلعت مرا که قرینش باد صد مدح و ثنا شکرها و حمدها بر می‌شمرد تا که شکر از حد و اندازه ببرد پس بگفتندش که احوال نژند بر دروغ تو گواهی می‌دهند تن برهنه...

بخش ۶۵ – بقیهٔ نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری

رفت پیش از نامه پیش مطبخی کای بخیل از مطبخ شاه سخی دور ازو وز همت او کین قدر از جری‌ام آیدش اندر نظر گفت بهر مصلحت فرموده است نه برای بخل و نه تنگی دست گفت دهلیزیست والله این سخن پیش شه خاکست هم زر کهن مطبخی ده گونه حجت بر فراشت او همه رد کرد از حرصی که داشت چون جری...

بخش ۶۴ – زجر مدعی از دعوی و امر کردن او را به متابعت

بو مسیلم گفت خود من احمدم دین احمد را به فن برهم زدم بو مسیلم را بگو کم کن بطر غرهٔ اول مشو آخر نگر این قلاوزی مکن از حرص جمع پس‌روی کن تا رود در پیش شمع شمع مقصد را نماید هم‌چو ماه کین طرف دانه‌ست یا خود دامگاه گر بخواهی ور نخواهی با چراغ دیده گردد نقش باز و نقش زاغ...

بخش ۶۳ – تفسیر اوجس فی نفسه خیفه موسی قلنا لا تخف انک انت الا علی

گفت موسی سحر هم حیران‌کنیست چون کنم کین خلق را تمییز نیست گفت حق تمییز را پیدا کنم عقل بی‌تمییز را بینا کنم گرچه چون دریا برآوردند کف موسیا تو غالب آیی لا تخف بود اندر عهده خود سحر افتخار چون عصا شد مار آنها گشت عار هر کسی را دعوی حسن و نمک سنگ مرگ آمد نمکها را محک...

بخش ۶۲ – بیان آنک عارف را غذاییست از نور حق کی ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی و قوله الجوع طعام الله یحیی به ابدان الصدیقین ای فی الجوع یصل طعام‌الله

زانک هر کره پی مادر رود تا بدان جنسیتش پیدا شود آدمی را شیر از سینه رسد شیر خر از نیم زیرینه رسد عدل قسامست و قسمت کردنیست این عجب که جبر نی و ظلم نیست جبر بودی کی پشیمانی بدی ظلم بودی کی نگهبانی بدی روز آخر شد سبق فردا بود راز ما را روز کی گنجا بود ای بکرده اعتماد...

بخش ۶۱ – نصیحت دنیا اهل دنیا را به زبان حال و بی‌وفایی خود را نمودن به وفا طمع دارندگان ازو

گفت بنمودم دغل لیکن ترا از نصیحت باز گفتم ماجرا هم‌چنین دنیا اگر چه خوش شکفت بانگ زد هم بی‌وفایی خویش گفت اندرین کون و فساد ای اوستاد آن دغل کون و نصیحت آن فساد کون می‌گوید بیا من خوش‌پیم وآن فسادش گفته رو من لا شی‌ام ای ز خوبی بهاران لب گزان بنگر آن سردی و زردی خزان...

بخش ۶۰ – حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر

یک فقیهی ژنده‌ها در چیده بود در عمامهٔ خویش در پیچیده بود تا شود زفت و نماید آن عظیم چون در آید سوی محفل در حطیم ژنده‌ها از جامه‌ها پیراسته ظاهرا دستار از آن آراسته ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت چون منافق اندرون رسوا و زشت پاره پاره دلق و پنبه و پوستین در درون آن عمامه بد...

بخش ۵۹ – نوشتن آن غلام قصهٔ شکایت نقصان اجری سوی پادشاه

قصه کوته کن برای آن غلام که سوی شه بر نوشتست او پیام قصه پر جنگ و پر هستی و کین می‌فرستد پیش شاه نازنین کالبد نامه‌ست اندر وی نگر هست لایق شاه را آنگه ببر گوشه‌ای رو نامه را بگشا بخوان بین که حرفش هست در خورد شهان گر نباشد درخور آن را پاره کن نامهٔ دیگر نویس و چاره کن...

بخش ۵۸ – چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان

هم‌چو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش یقین می‌کشد آن پیش و این واپس به کین میل مجنون پیش آن لیلی روان میل ناقه پس پی کره دوان یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی ناقه گردیدی و واپس آمدی عشق و سودا چونک پر بودش بدن می‌نبودش چاره از بی‌خود شدن آنک او باشد مراقب عقل بود عقل را سودای...

بخش ۵۷ – در تفسیر این آیت کی و اما الذین فی قلوبهم مرض فزادتهم رجسا و قوله یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا

زانک استعداد تبدیل و نبرد بودش از پستی و آن را فوت کرد باز حیوان را چو استعداد نیست عذر او اندر بهیمی روشنیست زو چو استعداد شد کان رهبرست هر غذایی کو خورد مغز خرست گر بلادر خورد او افیون شود سکته و بی‌عقلیش افزون شود ماند یک قسم دگر اندر جهاد نیم حیوان نیم حی با رشاد...

بخش ۵۶ – در تفسیر این حدیث مصطفی علیه‌السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکه و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوه و خلق بنی آدم و رکب فیهم العقل و الشهوه فمن غلب عقله شهوته فهو اعلی من الملائکه و من غلب شهوته عقله فهو ادنی من البهائم

در حدیث آمد که یزدان مجید خلق عالم را سه گونه آفرید یک گره را جمله عقل و علم و جود آن فرشته‌ست او نداند جز سجود نیست اندر عنصرش حرص و هوا نور مطلق زنده از عشق خدا یک گروه دیگر از دانش تهی هم‌چو حیوان از علف در فربهی او نبیند جز که اصطبل و علف از شقاوت غافلست و از شرف...

بخش ۵۵ – در بیان آنک ترک الجواب جواب مقرر این سخن کی جواب الاحمق سکوت شرح این هر دو درین قصه است کی گفته می‌آید

بود شاهی بود او را بنده‌ای مرده عقلی بود و شهوت‌زنده‌ای خرده‌های خدمتش بگذاشتی بد سگالیدی نکو پنداشتی گفت شاهنشه جرااش کم کنید ور بجنگد نامش از خط بر زنید عقل او کم بود و حرص او فزون چون جرا کم دید شد تند و حرون عقل بودی گرد خود کردی طواف تا بدیدی جرم خود گشتی معاف...

بخش ۵۴ – تفسیر یا ایها المزمل

خواند مزمل نبی را زین سبب که برون آ از گلیم ای بوالهرب سر مکش اندر گلیم و رو مپوش که جهان جسمیست سرگردان تو هوش هین مشو پنهان ز ننگ مدعی که تو داری شمع وحی شعشعی هین قم اللیل که شمعی ای همام شمع اندر شب بود اندر قیام بی‌فروغت روز روشن هم شبست بی‌پناهت شیر اسیر ارنبست...

بخش ۵۳ – بیان آنک حصول علم و مال و جاه بدگوهران را فضیحت اوست و چون شمشیریست کی افتادست به دست راه‌زن

بدگهر را علم و فن آموختن دادن تیغی به دست راه‌زن تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم ناکس را به دست علم و مال و منصب و جاه و قران فتنه آمد در کف بدگوهران پس غزا زین فرض شد بر مؤمنان تا ستانند از کف مجنون سنان جان او مجنون تنش شمشیر او واستان شمشیر را زان زشت‌خو آنچ...

بخش ۵۲ – قصهٔ رستن خروب در گوشهٔ مسجد اقصی و غمگین شدن سلیمان علیه‌السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصیت و نام خود بگفت

پس سلیمان دید اندر گوشه‌ای نوگیاهی رسته هم‌چون خوشه‌ای دید بس نادر گیاهی سبز و تر می‌ربود آن سبزیش نور از بصر پس سلامش کرد در حال آن حشیش او جوابش گفت و بشکفت از خوشیش گفت نامت چیست برگو بی‌دهان گفت خروبست ای شاه جهان گفت اندر تو چه خاصیت بود گفت من رستم مکان ویران...

بخش ۵۱ – قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمهالله تعالی

صوفیی در باغ از بهر گشاد صوفیانه روی بر زانو نهاد پس فرو رفت او به خود اندر نغول شد ملول از صورت خوابش فضول که چه خسپی آخر اندر رز نگر این درختان بین و آثار و خضر امر حق بشنو که گفتست انظروا سوی این آثار رحمت آر رو گفت آثارش دلست ای بوالهوس آن برون آثار آثارست و بس...

بخش ۵۰ – آموختن پیشه گورکنی قابیل از زاغ پیش از آنک در عالم علم گورکنی و گور بود

کندن گوری که کمتر پیشه بود کی ز فکر و حیله و اندیشه بود گر بدی این فهم مر قابیل را کی نهادی بر سر او هابیل را که کجا غایب کنم این کشته را این به خون و خاک در آغشته را دید زاغی زاغ مرده در دهان بر گرفته تیز می‌آمد چنان از هوا زیر آمد و شد او به فن از پی تعلیم او را...

بخش ۴۹ – درآمدن سلیمان علیه‌السلام هر روز در مسجد اقصی بعد از تمام شدن جهت عبادت و ارشاد عابدان و معتکفان و رستن عقاقیر در مسجد

هر صباحی چون سلیمان آمدی خاضع اندر مسجد اقصی شدی نوگیاهی رسته دیدی اندرو پس بگفتی نام و نفع خود بگو تو چه دارویی چیی نامت چیست تو زیان کی و نفعت بر کیست پس بگفتی هر گیاهی فعل و نام که من آن را جانم و این را حمام من مرین را زهرم و او را شکر نام من اینست بر لوح از قدر...

بخش ۴۸ – نشستن دیو بر مقام سلیمان علیه‌السلام و تشبه کردن او به کارهای سلیمان علیه‌السلام و فرق ظاهر میان هر دو سلیمان و دیو خویشتن را سلیمان بن داود نام کردن

ورچه عقلت هست با عقل دگر یار باش و مشورت کن ای پدر با دو عقل از بس بلاها وا رهی پای خود بر اوج گردونها نهی دیو گر خود را سلیمان نام کرد ملک برد و مملکت را رام کرد صورت کار سلیمان دیده بود صورت اندر سر دیوی می‌نمود خلق گفتند این سلیمان بی‌صفاست از سلیمان تا سلیمان...

بخش ۴۷ – مانستن بدرایی این وزیر دون در افساد مروت شاه به وزیر فرعون یعنی هامان در افساد قابلیت فرعون

چند آن فرعون می‌شد نرم و رام چون شنیدی او ز موسی آن کلام آن کلامی که بدادی سنگ شیر از خوشی آن کلام بی‌نظیر چون بهامان که وزیرش بود او مشورت کردی که کینش بود خو پس بگفتی تا کنون بودی خدیو بنده گردی ژنده‌پوشی را بریو هم‌چو سنگ منجنیقی آمدی آن سخن بر شیشه خانهٔ او زدی هر...

بخش ۴۶ – باز آمدن آن شاعر بعد چند سال به امید همان صله و هزار دینار فرمودن بر قاعدهٔ خویش و گفتن وزیر نو هم حسن نام شاه را کی این سخت بسیارست و ما را خرجهاست و خزینه خالیست و من او را بده یک آن خشنود کنم

بعد سالی چند بهر رزق و کشت شاعر از فقر و عوز محتاج گشت گفت وقت فقر و تنگی دو دست جست و جوی آزموده بهترست درگهی را که آزمودم در کرم حاجت نو را بدان جانب برم معنی الله گفت آن سیبویه یولهون فی الحوائج هم لدیه گفت الهنا فی حوائجنا الیک والتمسناها وجدناها لدیک صد هزاران...

بخش ۴۵ – قصهٔ شاعر و صله دادن شاه و مضاعف کردن آن وزیر بوالحسن نام

شاعری آورد شعری پیش شاه بر امید خلعت و اکرام و جاه شاه مکرم بود فرمودش هزار از زر سرخ و کرامات و نثار پس وزیرش گفت کین اندک بود ده هزارش هدیه وا ده تا رود از چنو شاعر نس از تو بحردست ده هزاری که بگفتم اندکست فقه گفت آن شاه را و فلسفه تا برآمد عشر خرمن از کفه ده هزارش...

بخش ۴۴ – بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیه‌السلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا

ای سلیمان مسجد اقصی بساز لشکر بلقیس آمد در نماز چونک او بنیاد آن مسجد نهاد جن و انس آمد بدن در کار داد یک گروه از عشق و قومی بی‌مراد هم‌چنانک در ره طاعت عباد خلق دیوانند و شهوت سلسله می‌کشدشان سوی دکان و غله هست این زنجیر از خوف و وله تو مبین این خلق را بی‌سلسله...

بخش ۴۳ – مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس وی‌اند و نعره‌زنان کی یا لیت قومی یعلمون

آن سگی در کو گدای کور دید حمله می‌آورد و دلقش می‌درید گفته‌ایم این را ولی باری دگر شد مکرر بهر تاکید خبر کور گفتش آخر آن یاران تو بر کهند این دم شکاری صیدجو قوم تو در کوه می‌گیرند گور در میان کوی می‌گیری تو کور ترک این تزویر گو شیخ نفور آب شوری جمع کرده چند کور کین...

بخش ۴۲ – بقیهٔ قصهٔ دعوت رحمت بلقیس را

خیز بلقیسا بیا و ملک بین بر لب دریای یزدان در بچین خواهرانت ساکن چرخ سنی تو بمرداری چه سلطانی کنی خواهرانت را ز بخششهای راد هیچ می‌دانی که آن سلطان چه داد تو ز شادی چون گرفتی طبل‌زن که منم شاه و رئیس...

بخش ۴۱ – نشان خواستن عبدالمطلب از موضع محمد علیه‌السلام کی کجاش یابم و جواب آمدن از اندرون کعبه و نشان یافتن

از درون کعبه آوازش رسید گفت ای جوینده آن طفل رشید در فلان وادیست زیر آن درخت پس روان شد زود پیر نیکبخت در رکاب او امیران قریش زانک جدش بود ز اعیان قریش تا به پشت آدم اسلافش همه مهتران بزم و رزم و ملحمه این نسب خود پوست او را بوده است کز شهنشاهان مه پالوده است مغز او...

بخش ۴۰ – خبر یافتن جد مصطفی عبدالمطلب از گم کردن حلیمه محمد را علیه‌السلام و طالب شدن او گرد شهر و نالیدن او بر در کعبه و از حق درخواستن و یافتن او محمد را علیه‌السلام

چون خبر یابید جد مصطفی از حلیمه وز فغانش بر ملا وز چنان بانگ بلند و نعره‌ها که بمیلی می‌رسید از وی صدا زود عبدالمطلب دانست چیست دست بر سینه همی‌زد می‌گریست آمد از غم بر در کعبه بسوز کای خبیر از سر شب وز راز روز خویشتن را من نمی‌بینم فنی تا بود هم‌راز تو هم‌چون منی...

بخش ۳۹ – حکایت آن پیر عرب کی دلالت کرد حلیمه را به استعانت به بتان

پیرمردی پیشش آمد با عصا کای حلیمه چه فتاد آخر ترا که چنین آتش ز دل افروختی این جگرها را ز ماتم سوختی گفت احمد را رضیعم معتمد پس بیاوردم که بسپارم به جد چون رسیدم در حطیم آوازها می‌رسید و می‌شنیدم از هوا من چو آن الحان شنیدم از هوا طفل را بنهادم آنجا زان صدا تا ببینم...

بخش ۳۸ – قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیه‌السلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلی‌الله علیه و سلم

قصهٔ راز حلیمه گویمت تا زداید داستان او غمت مصطفی را چون ز شیر او باز کرد بر کفش برداشت چون ریحان و ورد می‌گریزانیدش از هر نیک و بد تا سپارد آن شهنشه را به جد چون همی آورد امانت را ز بیم شد به کعبه و آمد او اندر حطیم از هوا بشنید بانگی کای حطیم تافت بر تو آفتابی بس...

بخش ۳۷ – چاره کردن سلیمان علیه‌السلام در احضار تخت بلقیس از سبا

گفت عفریتی که تختش را به فن حاضر آرم تا تو زین مجلس شدن گفت آصف من به اسم اعظمش حاضر آرم پیش تو در یک دمش گرچه عفریت اوستاد سحر بود لیک آن از نفخ آصف رو نمود حاضر آمد تخت بلقیس آن زمان لیک ز آصف نه از فن عفریتیان گفت حمدالله برین و صد چنین که بدیدستم ز رب العالمین پس...

بخش ۳۶ – آزاد شدن بلقیس از ملک و مست شدن او از شوق ایمان و التفات همت او از همهٔ ملک منقطع شدن وقت هجرت الا از تخت

چون سلیمان سوی مرغان سبا یک صفیری کرد بست آن جمله را جز مگر مرغی که بد بی‌جان و پر یا چو ماهی گنگ بود از اصل کر نی غلط گفتم که کر گر سر نهد پیش وحی کبریا سمعش دهد چونک بلقیس از دل و جان عزم کرد بر زمان رفته هم افسوس خورد ترک مال و ملک کرد او آن چنان که بترک نام و ننگ...

بخش ۳۵ – بقیهٔ قصهٔ اهل سبا و نصیحت و ارشاد سلیمان علیه‌السلام آل بلقیس را هر یکی را اندر خور خود و مشکلات دین و دل او و صید کردن هر جنس مرغ ضمیری به صفیر آن جنس مرغ و طعمهٔ او

قصه گویم از سبا مشتاق‌وار چون صبا آمد به سوی لاله‌زار لاقت الاشباح یوم وصلها عادت الاولاد صوب اصلها امه العشق الخفی فی الامم مثل جود حوله لوم السقم ذله الارواح من اشباحها عزه الاشباح من ارواحها ایها العشاق السقیا لکم انتم الباقون و البقیالکم ایها السالون قوموا واعشقوا...

بخش ۳۴ – باقی قصهٔ ابراهیم ادهم قدس‌الله سره

بر سر تختی شنید آن نیک‌نام طقطقی و های و هویی شب ز بام گامهای تند بر بام سرا گفت با خود این چنین زهره کرا بانگ زد بر روزن قصر او که کیست این نباشد آدمی مانا پریست سر فرو کردند قومی بوالعجب ما همی گردیم شب بهر طلب هین چه می‌جویید گفتند اشتران گفت اشتر بام بر کی جست هان...

بخش ۳۳ – پیدا کردن سلیمان علیه‌السلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله

هین بیا که من رسولم دعوتی چون اجل شهوت‌کشم نه شهوتی ور بود شهوت امیر شهوتم نه اسیر شهوت روی بتم بت‌شکن بودست اصل اصل ما چون خلیل حق و جمله انبیا گر در آییم ای رهی در بتکده بت سجود آرد نه ما در معبده احمد و بوجهل در بتخانه رفت زین شدن تا آن شدن فرقیست زفت این در آید سر...

بخش ۳۲ – تهدید فرستادن سلیمان علیه‌السلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن

هین بیا بلقیس ورنه بد شود لشکرت خصمت شود مرتد شود پرده‌دار تو درت را بر کند جان تو با تو به جان خصمی کند جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حق‌اند گاه امتحان باد را دیدی که با عادان چه کرد آب را دیدی که در طوفان چه کرد آنچ بر فرعون زد آن بحر کین وآنچ با قارون نمودست این زمین...

بخش ۳۱ – حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد

در نغولی بود آب آن تشنه راند بر درخت جوز جوزی می‌فشاند می‌فتاد از جوزبن جوز اندر آب بانگ می‌آمد همی دید او حباب عاقلی گفتش که بگذار ای فتی جوزها خود تشنگی آرد ترا بیشتر در آب می‌افتد ثمر آب در پستیست از تو دور در تا تو از بالا فرو آیی به زور آب جویش برده باشد تا به...

بخش ۳۰ – سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسان

ملک برهم زن تو ادهم‌وار زود تا بیابی هم‌چو او ملک خلود خفته بود آن شه شبانه بر سریر حارسان بر بام اندر دار و گیر قصد شه از حارسان آن هم نبود که کند زان دفع دزدان و رنود او همی دانست که آن کو عادلست فارغست از واقعه آمن دلست عدل باشد پاسبان گامها نه به شب چوبک‌زنان بر...

بخش ۲۹ – تحریض سلیمان علیه‌السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمان

هم‌چنان که شه سلیمان در نبرد جذب خیل و لشکر بلقیس کرد که بیایید ای عزیزان زود زود که برآمد موجها از بحر جود سوی ساحل می‌فشاند بی‌خطر جوش موجش هر زمانی صد گهر الصلا گفتیم ای اهل رشاد کین زمان رضوان در جنت گشاد پس سلیمان گفت ای پیکان روید سوی بلقیس و بدین دین بگروید پس...

بخش ۲۸ – نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزم‌کش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزم‌کش از ضمیر و نیت او

آن یکی درویش هیزم می‌کشید خسته و مانده ز بیشه در رسید پس بگفتم من ز روزی فارغم زین سپس از بهر رزقم نیست غم میوهٔ مکروه بر من خوش شدست رزق خاصی جسم را آمد به دست چونک من فارغ شدستم از گلو حبه‌ای چندست این بدهم بدو بدهم این زر را بدین تکلیف‌کش تا دو سه روزک شود از قوت...

بخش ۲۷ – دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بی‌مشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوه‌های تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخ

آن یکی درویش گفت اندر سمر خضریان را من بدیدم خواب در گفتم ایشان را که روزی حلال از کجا نوشم که نبود آن وبال مر مرا سوی کهستان راندند میوه‌ها زان بیشه می‌افشاندند که خدا شیرین بکرد آن میوه را در دهان تو به همتهای ما هین بخور پاک و حلال و بی‌حساب بی صداع و نقل و بالا و...

بخش ۲۶ – دلداری کردن و نواختن سلیمان علیه‌السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشان

ای رسولان می‌فرستمتان رسول رد من بهتر شما را از قبول پیش بلقیس آنچ دیدیت از عجب باز گویید از بیابان ذهب تا بداند که به زر طامع نه‌ایم ما زر از زرآفرین آورده‌ایم آنک گر خواهد همه خاک زمین سر به سر زر گردد و در ثمین حق برای آن کند ای زرگزین روز محشر این زمین را نقره گین...

بخش ۲۵ – قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهان

پیش عطاری یکی گل‌خوار رفت تا خرد ابلوج قند خاص زفت پس بر عطار طرار دودل موضع سنگ ترازو بود گل گفت گل سنگ ترازوی منست گر ترا میل شکر بخریدنست گفت هستم در مهمی قندجو سنگ میزان هر چه خواهی باش گو گفت با خود پیش آنک گل‌خورست سنگ چه بود گل نکوتر از زرست هم‌چو آن دلاله که...

بخش ۲۴ – بازگردانیدن سلیمان علیه‌السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه‌ها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتاب‌پرستی

باز گردید ای رسولان خجل زر شما را دل به من آرید دل این زر من بر سر آن زر نهید کوری تن فرج استر را دهید فرج استر لایق حلقهٔ زرست زر عاشق روی زرد اصفرست که نظرگاه خداوندست آن کز نظرانداز خورشیدست کان کو نظرگاه شعاع آفتاب کو نظرگاه خداوند لباب از گرفت من ز جان اسپر کنید...

بخش ۲۳ – کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره

گفت عبدالله شیخ مغربی شصت سال از شب ندیدم من شبی من ندیدم ظلمتی در شصت سال نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال صوفیان گفتند صدق قال او شب همی‌رفتیم در دنبال او در بیابانهای پر از خار و گو او چو ماه بدر ما را پیش‌رو روی پس ناکرده می‌گفتی به شب هین گو آمد میل کن در سوی چپ...

بخش ۲۲ – قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام

هدیهٔ بلقیس چل استر بدست بار آنها جمله خشت زر بدست چون به صحرای سلیمانی رسید فرش آن را جمله زر پخته دید بر سر زر تا چهل منزل براند تا که زر را در نظر آبی نماند بارها گفتند زر را وا بریم سوی مخزن ما چه بیگار اندریم عرصه‌ای کش خاک زر ده دهیست زر به هدیه بردن آنجا...

بخش ۲۱ – تفسیر این حدیث کی مثل امتی کمثل سفینه نوح من تمسک بها نجا و من تخلف عنها غرق

بهر این فرمود پیغامبر که من هم‌چو کشتی‌ام به طوفان زمن ما و اصحابم چو آن کشتی نوح هر که دست اندر زند یابد فتوح چونک با شیخی تو دور از زشتیی روز و شب سیاری و در کشتیی در پناه جان جان‌بخشی توی کشتی اندر خفته‌ای ره می‌روی مسکل از پیغامبر ایام خویش تکیه کم کن بر فن و بر...

بخش ۲۰ – در بیان آنک حکما گویند آدمی عالم صغریست و حکمای اللهی گویند آدمی عالم کبریست زیرا آن علم حکما بر صورت آدمی مقصور بود و علم این حکما در حقیقت حقیقت آدمی موصول بود

پس به صورت عالم اصغر توی پس به معنی عالم اکبر توی ظاهر آن شاخ اصل میوه است باطنا بهر ثمر شد شاخ هست گر نبودی میل و اومید ثمر کی نشاندی باغبان بیخ شجر پس به معنی آن شجر از میوه زاد گر به صورت از شجر بودش ولاد مصطفی زین گفت که آدم و انبیا خلف من باشند در زیر لوا بهر این...

بخش ۱۹ – قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله عنه و خطبهٔ وی در بیان آنک ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول

قصهٔ عثمان که بر منبر برفت چون خلافت یافت بشتابید تفت منبر مهتر که سه‌پایه بدست رفت بوبکر و دوم پایه نشست بر سوم پایه عمر در دور خویش از برای حرمت اسلام و کیش دور عثمان آمد او بالای تخت بر شد و بنشست آن محمودبخت پس سؤالش کرد شخصی بوالفضول که آن دو ننشستند بر جای رسول...

بخش ۱۸ – بقیهٔ قصهٔ بنای مسجد اقصی

چون سلیمان کرد آغاز بنا پاک چون کعبه همایون چون منی در بنااش دیده می‌شد کر و فر نی فسرده چون بناهای دگر در بنا هر سنگ کز که می‌سکست فاش سیروا بی‌همی گفت از نخست هم‌چو از آب و گل آدم‌کده نور ز آهک پاره‌ها تابان شده سنگ بی‌حمال آینده شده وان در و دیوارها زنده شده حق...

بخش ۱۷ – شرح انما الممنون اخوه والعلماء کنفس واحده خاصه اتحاد داود و سلیمان و سایر انبیا علیهم‌السلام کی اگر یکی ازیشان را منکر شوی ایمان به هیچ نبی درست نباشد و این علامت اتحادست کی یک خانه از هزاران خانه ویران کنی آن همه ویران شود و یک دیوار قایم نماند کی لانفرق بین احد منهم و العاقل یکفیه الاشاره این خود از اشارت گذشت

گرچه بر ناید به جهد و زور تو لیک مسجد را برآرد پور تو کردهٔ او کردهٔ تست ای حکیم مؤمنان را اتصالی دان قدیم مؤمنان معدود لیک ایمان یکی جسمشان معدود لیکن جان یکی غیرفهم و جان که در گاو و خرست آدمی را عقل و جانی دیگرست باز غیرجان و عقل آدمی هست جانی در ولی آن دمی جان...

بخش ۱۶ – قصهٔ مسجد اقصی و خروب و عزم کردن داود علیه‌السلام پیش از سلیمان علیه‌السلام بر بنای آن مسجد

چون درآمد عزم داودی به تنگ که بسازد مسجد اقصی به سنگ وحی کردش حق که ترک این بخوان که ز دستت برنیاید این مکان نیست در تقدیر ما آنک تو این مسجد اقصی بر آری ای گزین گفت جرمم چیست ای دانای راز که مرا گویی که مسجد را مساز گفت بی‌جرمی تو خونها کرده‌ای خون مظلومان بگردن...

بخش ۱۵ – گفتن آن جهود علی را کرم الله وجهه کی اگر اعتماد داری بر حافظی حق از سر این کوشک خود را در انداز و جواب گفتن امیرالمؤمنین او را

مرتضی را گفت روزی یک عنود کو ز تعظیم خدا آگه نبود بر سر بامی و قصری بس بلند حفظ حق را واقفی ای هوشمند گفت آری او حفیظست و غنی هستی ما را ز طفلی و منی گفت خود را اندر افکن هین ز بام اعتمادی کن بحفظ حق تمام تا یقین گرددمرا ایقان تو و اعتقاد خوب با برهان تو پس امیرش گفت...

بخش ۱۴ – رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن

در جوابش بر گشاد آن یار لب کز سوی ما روز سوی تست شب حیله‌های تیره اندر داوری پیش بینایان چرا می‌آوری هر چه در دل داری از مکر و رموز پیش ما رسواست و پیدا هم‌چو روز گر بپوشیمش ز بنده‌پروری تو چرا بی‌رویی از حد می‌بری از پدر آموز که آدم در گناه خوش فرود آمد به سوی پایگاه...

بخش ۱۳ – عذر خواستن آن عاشق از گناه خویش به تلبیس و روی پوش و فهم کردن معشوق آن را نیز

گفت عاشق امتحان کردم مگیر تا ببینم تو حریفی یا ستیر من همی دانستمت بی‌امتحان لیک کی باشد خبر هم‌چون عیان آفتابی نام تو مشهور و فاش چه زیانست ار بکردم ابتلاش تو منی من خویشتن را امتحان می‌کنم هر روز در سود و زیان انبیا را امتحان کرده عدات تا شده ظاهر ازیشان معجزات...

بخش ۱۲ – معالجه کردن برادر دباغ دباغ را به خفیه به بوی سرگین

خلق را می‌راند از وی آن جوان تا علاجش را نبینند آن کسان سر به گوشش برد هم‌چون رازگو پس نهاد آن چیز بر بینی او کو به کف سرگین سگ ساییده بود داروی مغز پلید آن دیده بود ساعتی شد مرد جنبیدن گرفت خلق گفتند این فسونی بد شگفت کین بخواند افسون به گوش او دمید مرده بود افسون به...

بخش ۱۱ – قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد

آن یکی افتاد بیهوش و خمید چونک در بازار عطاران رسید بوی عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر نیم روز اندر میان ره‌گذر جمع آمد خلق بر وی آن زمان جملگان لاحول‌گو درمان کنان آن یکی کف بر دل او می براند وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند...

بخش ۱۰ – مثال دنیا چون گولخن و تقوی چون حمام

شهوت دنیا مثال گلخنست که ازو حمام تقوی روشنست لیک قسم متقی زین تون صفاست زانک در گرمابه است و در نقاست اغنیا مانندهٔ سرگین‌کشان بهر آتش کردن گرمابه‌بان اندریشان حرص بنهاده خدا تا بود گرمابه گرم و با نوا ترک این تون گوی و در گرمابه ران ترک تون را عین آن گرمابه دان هر...

بخش ۹ – غرض از سمیع و بصیر گفتن خدا را

از پی آن گفت حق خود را بصیر که بود دید ویت هر دم نذیر از پی آن گفت حق خود را سمیع تا ببندی لب ز گفتار شنیع از پی آن گفت حق خود را علیم تا نیندیشی فسادی تو ز بیم نیست اینها بر خدا اسم علم که سیه کافور دارد نام هم اسم مشتقست و اوصاف قدیم نه مثال علت اولی سقیم ورنه تسخر...

بخش ۸ – گفتن زن کی او در بند جهاز نیست مراد او ستر و صلاحست و جواب گفتن صوفی این را سرپوشیده

گفت گفتم من چنین عذری و او گفت نه من نیستم اسباب جو ما ز مال و زر ملول و تخمه‌ایم ما به حرص و جمع نه چون عامه‌ایم قصد ما سترست و پاکی و صلاح در دو عالم خود بدان باشد فلاح باز صوفی عذر درویشی بگفت و آن مکرر کرد تا نبود نهفت گفت زن من هم مکرر کرده‌ام بی‌جهازی را مقرر...

بخش ۷ – معشوق را زیر چادر پنهان کردن جهت تلبیس و بهانه گفتن زن کی ان کید کن عظیم

چادر خود را برو افکند زود مرد را زن ساخت و در را بر گشود زیر چادر مرد رسوا و عیان سخت پیدا چون شتر بر نردبان گفت خاتونیست از اعیان شهر مر ورا از مال و اقبالست بهر در ببستم تا کسی بیگانه‌ای در نیاید زود نادانانه‌ای گفت صوفی چیستش هین خدمتی تا بر آرم بی‌سپاس و منتی گفت...

بخش ۶ – قصهٔ آن صوفی کی زن خود را بیگانه‌ای بگرفت

صوفیی آمد به سوی خانه روز خانه یک در بود و زن با کفش‌دوز جفت گشته با رهی خویش زن اندر آن یک حجره از وسواس تن چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه هر دو درماندند نه حیلت نه راه هیچ معهودش نبد کو آن زمان سوی خانه باز گردد از دکان قاصدا آن روز بی‌وقت آن مروع از خیالی کرد تا...

بخش ۵ – قصد خیانت کردن عاشق و بانگ بر زدن معشوق بر وی

چونک تنهااش بدید آن ساده مرد زود او قصد کنار و بوسه کرد بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار که مرو گستاخ ادب را هوش دار گفت آخر خلوتست و خلق نی آب حاضر تشنهٔ هم‌چون منی کس نمی‌جنبد درینجا جز که باد کیست حاضر کیست مانع زین گشاد گفت ای شیدا تو ابله بوده‌ای ابلهی وز عاقلان...

بخش ۴ – سال کردن از عیسی علیه‌السلام کی در وجود از همهٔ صعبها صعب‌تر چیست

گفت عیسی را یکی هشیار سر چیست در هستی ز جمله صعب‌تر گفتش ای جان صعب‌تر خشم خدا که از آن دوزخ همی لرزد چو ما گفت ازین خشم خدا چه بود امان گفت ترک خشم خویش اندر زمان پس عوان که معدن این خشم گشت خشم زشتش از سبع هم در گذشت چه امیدستش به رحمت جز مگر باز گردد زان صفت آن...

بخش ۳ – حکایت آن واعظ کی هر آغاز تذکیر دعای ظالمان و سخت‌دلان و بی‌اعتقادان کردی

آن یکی واعظ چو بر تخت آمدی قاطعان راه را داعی شدی دست برمی‌داشت یا رب رحم ران بر بدان و مفسدان و طاغیان بر همه تسخرکنان اهل خیر برهمه کافردلان و اهل دیر می‌نکردی او دعا بر اصفیا می‌نکردی جز خبیثان را دعا مر ورا گفتند کین معهود نیست دعوت اهل ضلالت جود نیست گفت نیکویی...

بخش ۲ – تمامی حکایت آن عاشق که از عسس گریخت در باغی مجهول خود معشوق را در باغ یافت و عسس را از شادی دعای خیر می‌کرد و می‌گفت کی عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم

اندر آن بودیم کان شخص از عسس راند اندر باغ از خوفی فرس بود اندر باغ آن صاحب‌جمال کز غمش این در عنا بد هشت سال سایهٔ او را نبود امکان دید هم‌چو عنقا وصف او را می‌شنید جز یکی لقیه که اول از قضا بر وی افتاد و شد او را دلربا بعد از آن چندان که می‌کوشید او خود مجالش...

بخش ۱ – سر آغاز

ای ضیاء الحق حسام الدین توی که گذشت از مه به نورت مثنوی همت عالی تو ای مرتجا می‌کشد این را خدا داند کجا گردن این مثنوی را بسته‌ای می‌کشی آن سوی که دانسته‌ای مثنوی پویان کشنده ناپدید ناپدید از جاهلی کش نیست دید مثنوی را چون تو مبدا بوده‌ای گر فزون گردد توش افزوده‌ای...

دکمه بازگشت به بالا
بستن