دفتر ششم مثنوی معنوی

دفتر ششم مثنوی معنوی به همراه خوانش ابیات

بخش ۱۴۰ – مثل

آنچنان که گفت مادر بچه را گر خیالی آیدت در شب فرا یا بگورستان و جای سهمگین تو خیالی بینی اسود پر ز کین دل قوی دار و بکن حمله برو او بگرداند ز تو در حال رو گفت کودک آن خیال دیووش گر بدو این گفته باشد مادرش حمله آرم افتد اندر گردنم ز امر مادر پس من آنگه چون کنم تو...

بخش ۱۳۹ – وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهل‌ترست

آن یکی شخص به وقت مرگ خویش گفت بود اندر وصیت پیش‌پیش سه پسر بودش چو سه سرو روان وقف ایشان کرده او جان و روان گفت هرچه در کفم کاله و زرست او برد زین هر سه کو کاهل‌ترست گفت با قاضی و پس اندرز کرد بعد از آن جام شراب مرگ خورد گفته فرزندان به قاضی کای کریم نگذریم از حکم او...

بخش ۱۳۸ – رجوع کردن بدان قصه کی شاه‌زاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفت

قصه کوته کن که رای نفس کور برد او را بعد سالی سوی گور شاه چون از محو شد سوی وجود چشم مریخیش آن خون کرده بود چون به ترکش بنگرید آن بی‌نظیر دید کم از ترکشش یک چوبه تیر گفت کو آن تیر و از حق باز جست گفت که اندر حلق او کز تیر تست عفو کرد آن شاه دریادل ولی آمده بد تیر اه...

بخش ۱۳۷ – رجوع کردن به قصهٔ پروردن حق تعالی نمرود را بی‌واسطهٔ مادر و دایه در طفلی

حاصل آن روضه چو باغ عارفان از سموم صرصر آمد در امان یک پلنگی طفلکان نو زاده بود گفتم او را شیر ده طاعت نمود پس بدادش شیر و خدمتهاش کرد تا که بالغ گشت و زفت و شیرمرد چون فطامش شد بگفتم با پری تا در آموزید نطق و داوری پرورش دادم مر او را زان چمن کی بگفت اندر بگنجد فن من...

بخش ۱۳۶ – کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز

هم‌چو آن شیبان که از گرگ عنید وقت جمعه بر رعا خط می‌کشید تا برون ناید از آن خط گوسفند نه در آید گرگ و دزد با گزند بر مثال دایرهٔ تعویذ هود که اندر آن صرصر امان آل بود هشت روزی اندرین خط تن زنید وز برون مثله تماشا می‌کنید بر هوا بردی فکندی بر حجر تا دریدی لحم و عظم از...

بخش ۱۳۵ – خطاب حق تعالی به عزرائیل علیه‌السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را

حق به عزرائیل می‌گفت ای نقیب بر کی رحم آمد ترا از هر کئیب گفت بر جمله دلم سوزد به درد لیک ترسم امر را اهمال کرد تا بگویم کاشکی یزدان مرا در عوض قربان کند بهر فتی گفت بر کی بیشتر رحم آمدت از کی دل پر سوز و بریان‌تر شدت گفت روزی کشتیی بر موج تیز من شکستم ز امر تا شد ریز...

بخش ۱۳۴ – وسوسه‌ای کی پادشاه‌زاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی می‌کرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره

چون مسلم گشت بی‌بیع و شری از درون شاه در جانش جری قوت می‌خوردی ز نور جان شاه ماه جانش هم‌چو از خورشید ماه راتبهٔ جانی ز شاه بی‌ندید دم به دم در جان مستش می‌رسید آن نه که ترسا و مشرک می‌خورند زان غذایی که ملایک می‌خورند اندرون خویش استغنا بدید گشت طغیانی ز استغنا پدید...

بخش ۱۳۳ – متوفی شدن بزرگین از شه‌زادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحب‌فراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه

کوچکین رنجور بود و آن وسط بر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط شاه دیدش گفت قاصد کین کیست که از آن بحرست و این هم ماهیست پس معرف گفت پور آن پدر این برادر زان برادر خردتر شه نوازیدش که هستی یادگار کرد او را هم بدان پرسش شکار از نواز شاه آن زار حنیذ در تن خود غیر جان جانی بدیذ در...

بخش ۱۳۲ – در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای ممن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا ممن فان نورک اطفاء ناری

زآتش عاشق ازین رو ای صفی می‌شود دوزخ ضعیف و منطقی گویدش بگذر سبک ای محتشم ورنه ز آتش‌های تو مرد آتشم کفر که کبریت دوزخ اوست و بس بین که می‌پخساند او را این نفس زود کبریت بدین سودا سپار تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار گویدش جنت گذر کن هم‌چو باد ورنه گردد هر چه من دارم...

بخش ۱۳۱ – باز آمدن به شرح قصهٔ شاه‌زاده و ملازمت او در حضرت شاه

شاه‌زاده پیش شه حیران این هفت گردون دیده در یک مشت طین هیچ ممکن نه ببحثی لب گشود لیک جان با جان دمی خامش نبود آمده در خاطرش کین بس خفیست این همه معنیست پس صورت ز چیست صورتی از صورتت بیزار کن خفته‌ای هر خفته را بیدار کن آن کلامت می‌رهاند از کلام وان سقامت می‌جهاند از...

بخش ۱۳۰ – باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه

بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن آن وظیفهٔ پار را تجدید کن پیش قاضی از گلهٔ من گو سخن زن بر قاضی در آمد با زنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان تا بنشناسد ز گفتن قاضیش یاد ناید از بلای ماضیش هست فتنه غمرهٔ غماز زن لیک آن صدتو شود ز آواز زن چون...

بخش ۱۲۹ – در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخره

زین سبب پیغامبر با اجتهاد نام خود وان علی مولا نهاد گفت هر کو را منم مولا و دوست ابن عم من علی مولای اوست کیست مولا آنک آزادت کند بند رقیت ز پایت بر کند چون به آزادی نبوت هادیست مؤمنان را ز انبیا آزادیست ای گروه مؤمنان شادی کنید هم‌چو سرو و سوسن آزادی کنید لیک...

بخش ۱۲۸ – آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخره

نایب آمد گفت صندوقت به چند گفت نهصد بیشتر زر می‌دهند من نمی‌آیم فروتر از هزار گر خریداری گشا کیسه بیار گفت شرمی دار ای کوته‌نمد قیمت صندوق خود پیدا بود گفت بی‌ریت شری خود فاسدیست بیع ما زیر گلیم این راست نیست بر گشایم گر نمی‌ارزد مخر تا نباشد بر تو حیفی ای پدر گفت ای...

بخش ۱۲۷ – رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره

مکر زن پایان ندارد رفت شب قاضی زیرک سوی زن بهر دب زن دو شمع و نقل مجلس راست کرد گفت ما مستیم بی این آب‌خورد اندر آن دم جوحی آمد در بزد جست قاضی مهربی تا در خزد غیر صندوقی ندید او خلوتی رفت در صندوق از خوف آن فتی اندر آمد جوحی و گفت ای حریف اتی وبالم در ربیع و در خریف...

بخش ۱۲۶ – مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه

جوحی هر سالی ز درویشی به فن رو بزن کردی کای دلخواه زن چون سلاحت هست رو صیدی بگیر تا بدوشانیم از صید تو شیر قوس ابرو تیر غمزه دام کید بهر چه دادت خدا از بهر صید رو پی مرغی شگرفی دام نه دانه بنما لیک در خوردش مده کام بنما و کن او را تلخ‌کام کی خورد دانه چو شد در حبس دام...

بخش ۱۲۵ – مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بی‌خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بی‌دستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخره

آن دو گفتندش که اندر جان ما هست پاسخ‌ها چو نجم اندر سما گر نگوییم آن نیاید راست نرد ور بگوییم آن دلت آید به درد هم‌چو چغزیم اندر آب از گفت الم وز خموشی اختناقست و سقم گر نگوییم آتشی را نور نیست ور بگوییم آن سخن دستور نیست در زمان برجست کای خویشان وداع انما الدنیا و ما...

بخش ۱۲۴ – بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد

باز گشت از مصر تا بغداد او ساجد و راکع ثناگر شکرگو جمله ره حیران و مست او زین عجب ز انعکاس روزی و راه طلب کر کجا اومیدوارم کرده بود وز کجا افشاند بر من سیم و سود این چه حکمت بود که قبلهٔ مراد کردم از خانه برون گمراه و شاد تا شتابان در ضلالت می‌شدم هر دم از مطلب جداتر...

بخش ۱۲۳ – مثل

گفت با درویش روزی یک خسی که ترا این‌جا نمی‌داند کسی گفت او گر می‌نداند عامیم خویش را من نیک می‌دانم کیم وای اگر بر عکس بودی درد و ریش او بدی بینای من من کور خویش احمقم گیر احمقم من نیک‌بخت بخت بهتر از لجاج و روی سخت این سخن بر وفق ظنت می‌جهد ورنه بختم داد عقلم هم...

بخش ۱۲۲ – بیان این خبر کی الکذب ریبه والصدق طمانینه

قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفت پس ز صدق او دل آن کس شکفت بوی صدقش آمد از سوگند او سوز او پیدا شد و اسپند او دل بیارامد به گفتار صواب آنچنان که تشنه آرامد به آب جز دل محجوب کو را علتیست از نبیش تا غبی تمییز نیست ورنه آن پیغام کز موضع بود بر زند بر مه شکافیده شود مه شکافد...

بخش ۱۲۱ – رسیدن آن شخص به مصر و شب بیرون آمدن به کوی از بهر شبکوکی و گدایی و گرفتن عسس او را و مراد اوحاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسیار و عسی ان تکرهوا شیا و هو خیر لکم و قوله تعالی سیجعل الله بعد عسر یسرا و قوله علیه‌السلام اشتدی ازمه تنفرجی و جمیع القرآن و الکتب المنزله فی تقریر هذا

ناگهانی خود عسس او را گرفت مشت و چوبش زد ز صفرا تا شکفت اتفاقا اندر آن شب‌های تار دیده بد مردم ز شب‌دزدان ضرار بود شب‌های مخوف و منتحس پس به جد می‌جست دزدان را عسس تا خلیفه گفت که ببرید دست هر که شب گردد وگر خویش منست بر عسس کرده ملک تهدید و بیم که چرا باشید بر دزدان...

بخش ۱۲۰ – رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حق

مرد میراثی چو خورد و شد فقیر آمد اندر یا رب و گریه و نفیر خود کی کوبد این در رحمت‌نثار که نیابد در اجابت صد بهار خواب دید او هاتفی گفت او شنید که غنای تو به مصر آید پدید رو به مصر آنجا شود کار تو راست کرد کدیت را قبول او مرتجاست در فلان موضع یکی گنجی است زفت در پی آن...

بخش ۱۱۹ – سبب تاخیر اجابت دعای ممن

ای بسا مخلص که نالد در دعا تا رود دود خلوصش بر سما تا رود بالای این سقف برین بوی مجمر از انین المذنبین پس ملایک با خدا نالند زار کای مجیب هر دعا وی مستجار بندهٔمؤمنتضرع می‌کند او نمی‌داند به جز تو مستند تو عطا بیگانگان را می‌دهی از تو دارد آرزو هر مشتهی حق بفرماید که...

بخش ۱۱۸ – حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ می‌طلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیده‌ایم کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمی‌باید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود

بود یک میراثی مال و عقار جمله را خورد و بماند او عور و زار مال میراثی ندارد خود وفا چون بناکام از گذشته شد جدا او نداند قدر هم کاسان بیافت کو بکد و رنج و کسبش کم شتاف قدر جان زان می‌ندانی ای فلان که بدادت حق به بخشش رایگان نقد رفت و کاله رفته و خانه‌ها ماند چون چغدان...

بخش ۱۱۷ – بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقهٔ همین در می‌زند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقهٔ این در می‌زنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فی‌الجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریره

یا درین ره آیدم آن کام من یا چو باز آیم ز ره سوی وطن بوک موقوفست کامم بر سفر چون سفر کردم بیابم در حضر یار را چندین بجویم جد و چست که بدانم که نمی‌بایست جست آن معیت کی رود در گوش من تا نگردم گرد دوران زمن کی کنم من از معیت فهم راز جز که از بعد سفرهای دراز حق معیت گفت...

بخش ۱۱۶ – بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بی‌صبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم هم‌چو دل از دست آن‌جا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فه اضلها الله کیف ترشدها الی آخره

آن بزرگین گفت ای اخوان من ز انتظار آمد به لب این جان من لا ابالی گشته‌ام صبرم نماند مر مرا این صبر در آتش نشاند طاقت من زین صبوری طاق شد راقعهٔ من عبرت عشاق شد من ز جان سیر آمدم اندر فراق زنده بودن در فراق آمد نفاق چند درد فرقتش بکشد مرا سر ببر تا عشق سر بخشد مرا دین...

بخش ۱۱۵ – حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره

امرء القیس از ممالک خشک‌لب هم کشیدش عشق از خطهٔ عرب تا بیامد خشت می‌زد در تبوک با ملک گفتند شاهی از ملوک امرء القیس آمدست این‌جا به کد در شکار عشق و خشتی می‌زند آن ملک برخاست شب شد پیش او گفته او را ای ملیک خوب‌رو یوسف وقتی دو ملکت شد کمال مر ترا رام از بلاد و از جمال...

بخش ۱۱۴ – روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخره

این بگفتند و روان گشتند زود هر چه بود ای یار من آن لحظه بود صبر بگزیدند و صدیقین شدند بعد از آن سوی بلاد چین شدند والدین و ملک را بگذاشتند راه معشوق نهان بر داشتند هم‌چو ابراهیم ادهم از سریر عشقشان بی‌پا و سر کرد و فقیر یا چو ابراهیم مرسل سرخوشی خویش را افکند اندر...

بخش ۱۱۳ – ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره

پادشاهی مست اندر بزم خوش می‌گذشت آن یک فقیهی بر درش کرد اشارت کش درین مجلس کشید وان شراب لعل را با او چشید پس کشیدندش به شه بی‌اختیار شست در مجلس ترش چون زهر و مار عرضه کردش می نپذرفت او به خشم از شه و ساقی بگردانید چشم که به عمر خود نخوردستم شراب خوشتر آید از شرابم...

بخش ۱۱۲ – مقالت برادر بزرگین

آن بزرگین گفت ای اخوان خیر ما نه نر بودیم اندر نصح غیر از حشم هر که به ما کردی گله از بلا و فقر و خوف و زلزله ما همی‌گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج این کلید صبر را اکنون چه شد ای عجب منسوخ شد قانون چه شد ما نمی‌گفتیم که اندر کش مکش اندر آتش هم‌چو زر...

بخش ۱۱۱ – بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه

رو به هم کردند هر سه مفتتن هر سه را یک رنج و یک درد و حزن هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم هر سه از یک رنج و یک علت سقیم در خموشی هر سه را خطرت یکی در سخن هم هر سه را حجت یکی یک زمانی اشک‌ریزان جمله‌شان بر سر خوان مصیبت خون‌فشان یک زمان از آتش دل هر سه کس بر زده با سوز...

بخش ۱۱۰ – در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره

طالب الدنیا و توفیراتها طالب العلم و تدبیراتها پس درین قسمت چو بگماری نظر غیر دنیا باشد این علم ای پدر غیر دنیا پس چه باشد آخرت کت کند زینجا و باشد...

بخش ۱۰۹ – حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره

امردی و کوسه‌ای در انجمن آمدند و مجمعی بد در وطن مشتغل ماندند قوم منتجب روز رفت و شد زمانه ثلث شب زان عزب‌خانه نرفتند آن دو کس هم بخفتند آن سو از بیم عسس کوسه را بد بر زنخدان چار مو لیک هم‌چون ماه بدرش بود رو کودک امرد به صورت بود زشت هم نهاد اندر پس کون بیست خشت...

بخش ۱۰۸ – حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره

در بخارا خوی آن خواجیم اجل بود با خواهندگان حسن عمل داد بسیار و عطای بی‌شمار تا به شب بودی ز جودش زر نثار زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بود تا وجودش بود می‌افشاند جود هم‌چو خورشید و چو ماه پاک‌باز آنچ گیرند از ضیا بدهند باز خاک را زربخش کی بود آفتاب زر ازو در کان و گنج...

بخش ۱۰۷ – دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست

این سخن پایان ندارد آن گروه صورتی دیدند با حسن و شکوه خوب‌تر زان دیده بودند آن فریق لیک زین رفتند در بحر عمیق زانک افیونشان درین کاسه رسید کاسه‌ها محسوس و افیون ناپدید کرد فعل خویش قلعهٔ هش‌ربا هر سه را انداخت در چاه بلا تیر غمزه دوخت دل را بی‌کمان الامان و الامان ای...

بخش ۱۰۶ – رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر

این سخن پایان ندارد آن فریق بر گرفتند از پی آن دز طریق بر درخت گندم منهی زدند از طویلهٔ مخلصان بیرون شدند چون شدند از منع و نهیش گرم‌تر سوی آن قلعه بر آوردند سر بر ستیز قول شاه مجتبی تا به قلعهٔ صبرسوز هش‌ربا آمدند از رغم عقل پندتوز در شب تاریک بر گشته ز روز اندر آن...

بخش ۱۰۵ – روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره

عزم ره کردند آن هر سه پسر سوی املاک پدر رسم سفر در طواف شهرها و قلعه‌هاش از پی تدبیر دیوان و معاش دست‌بوس شاه کردند و وداع پس بدیشان گفت آن شاه مطاع هر کجاتان دل کشد عازم شوید فی امان الله دست افشان روید غیر آن یک قلعه نامش هش‌ربا تنگ آرد بر کله‌داران قبا الله الله...

بخش ۱۰۴ – بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا کی علامه ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاری ز درون جان تو می‌باید کز عاریه‌ها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید

حبذا کاریز اصل چیزها فارغت آرد ازین کاریزها تو ز صد ینبوع شربت می‌کشی هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی چون بجوشید از درون چشمهٔ سنی ز استراق چشمه‌ها گردی غنی قرهالعینت چو ز آب و گل بود راتبهٔ این قره درد دل بود قلعه را چون آب آید از برون در زمان امن باشد بر فزون چونک دشمن...

بخش ۱۰۳ – حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید

بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحب‌فطنت و صاحب‌نظر هر یکی از دیگری استوده‌تر در سخا و در وغا و کر و فر پیش شه شه‌زادگان استاده جمع قره العینان شه هم‌چون سه شمع از ره پنهان ز عینین پسر می‌کشید آبی نخیل آن پدر تا ز فرزند آب این چشمه شتاب می‌رود سوی ریاض مام و باب تازه...

بخش ۱۰۲ – گفتن خواجه در خواب به آن پای‌مرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبه‌ای باز نگردد الی آخره

بشنو اکنون داد مهمان جدید من همی دیدم که او خواهد رسید من شنوده بودم از وامش خبر بسته بهر او دو سه پاره گهر که وفای وام او هستند و بیش تا که ضیفم را نگردد سینه ریش وام دارد از ذهب او نه هزار وام را از بعض این گو بر گزار فضله ماند زین بسی گو خرج کن در دعایی گو مرا هم...

بخش ۱۰۱ – رجوع کردن به قصهٔ آن پای‌مرد و آن غریب وام‌دار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پای‌مرد خواجه را الی آخره

بی‌نهایت آمد این خوش سرگذشت چون غریب از گور خواجه باز گشت پای مردش سوی خانهٔ خویش برد مهر صد دینار را فا او سپرد لوتش آورد و حکایت‌هاش گفت کز امید اندر دلش صد گل شکفت آنچ بعد العسر یسر او دیده بود با غریب از قصهٔ آن لب گشود نیم‌شب بگذشت و افسانه کنان خوابشان انداخت تا...

بخش ۱۰۰ – ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره

آنچنان که یوسف از زندانیی با نیازی خاضعی سعدانیی خواست یاری گفت چون بیرون روی پیش شه گردد امورت مستوی یاد من کن پیش تخت آن عزیز تا مرا هم وا خرد زین حبس نیز کی دهد زندانیی در اقتناص مرد زندانی دیگر را خلاص اهل دنیا جملگان زندانیند انتظار مرگ دار فانیند جز مگر نادر یکی...

بخش ۹۹ – دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمهالله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی و کانوا فیه من الزاهدین

بود امیری را یکی اسپی گزین در گلهٔ سلطان نبودش یک قرین او سواره گشت در موکب به گاه ناگهان دید اسپ را خوارزمشاه چشم شه را فر و رنگ او ربود تا به رجعت چشم شه با اسپ بود بر هر آن عضوش که افکندی نظر هر یکش خوشتر نمودی زان دگر غیر چستی و گشی و روحنت حق برو افکنده بد نادر...

بخش ۹۸ – توزیع کردن پای‌مرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره

واقعهٔ آن وام او مشهور شد پای مرد از درد او رنجور شد از پی توزیع گرد شهر گشت از طمع می‌گفت هر جا سرگذشت هیچ ناورد از ره کدیه به دست غیر صد دینار آن کدیه‌پرست پای مرد آمد بدو دستش گرفت شد بگور آن کریم بس شگفت گفت چون توفیق یابد بنده‌ای که کند مهمانی فرخنده‌ای مال خود...

بخش ۹۷ – مثل دوبین هم‌چو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکان‌های این شهر و اگر بی‌تدارک هم‌چنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکان‌ها را از هم جدا دانسته‌ام

گر عمر نامی تو اندر شهر کاش کس بنفروشد به صد دانگت لواش چون به یک دکان بگفتی عمرم این عمر را نان فروشید از کرم او بگوید رو بدان دیگر دکان زان یکی نان به کزین پنجاه نان گر نبودی احول او اندر نظر او بگفتی نیست دکانی دگر پس ردی اشراق آن نااحولی بر دل کاشی شدی عمر علی این...

بخش ۹۶ – باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثم الذین کفروا بربهم یعدلون

چون به هوش آمد بگفت ای کردگار مجرمم بودم به خلق اومیدوار گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود هیچ آن کفو عطای تو نبود او کله بخشید و تو سر پر خرد او قبا بخشید و تو بالا و قد او زرم داد و تو دست زرشمار او ستورم داد و تو عقل سوار خواجه شمعم دادو تو چشم قریر خواجه نقلم داد و تو...

بخش ۹۵ – رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریز

آن غریب ممتحن از بیم وام در ره آمد سوی آن دارالسلام شد سوی تبریز و کوی گلستان خفته اومیدش فراز گل ستان زد ز دارالملک تبریز سنی بر امیدش روشنی بر روشنی جانش خندان شد از آن روضهٔ رجال از نسیم یوسف و مصر وصال گفت یا حادی انخ لی ناقتی جاء اسعادی و طارت فاقتی ابرکی یا...

بخش ۹۴ – آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره

چونک جعفر رفت سوی قلعه‌ای قلعه پیش کام خشکش جرعه‌ای یک سواره تاخت تا قلعه بکر تا در قلعه ببستند از حذر زهره نه کس را که پیش آید به جنگ اهل کشتی را چه زهره با نهنگ روی آورد آن ملک سوی وزیر که چه چاره‌ست اندرین وقت ای مشیر گفت آنک ترک گویی کبر و فن پیش او آیی به شمشیر و...

بخش ۹۳ – داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زنده‌ای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفته‌اند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاء

آن یکی درویش ز اطراف دیار جانب تبریز آمد وامدار نه هزارش وام بد از زر مگر بود در تبریز بدرالدین عمر محتسب بد او به دل بحر آمده هر سر مویش یکی حاتم‌کده حاتم ار بودی گدای او شدی سر نهادی خاک پای او شدی گر بدادی تشنه را بحری زلال در کرم شرمنده بودی زان نوال ور بکردی...

بخش ۹۲ – قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان بحکم جنسیت و همدلی او با ایشان

بود عبدالغوث هم‌جنس پری چون پری نه سال در پنهان‌پری شد زنش را نسل از شوی دگر وآن یتیمانش ز مرگش در سمر که مرورا گرگ زد یا ره‌زنی یا فتاد اندر چهی یا مکمنی جمله فرزندانش در اشغال مست خود نگفتندی که بابایی بدست بعد نه سال آمد او هم عاریه گشت پیدا باز شد متواریه یک مهی...

بخش ۹۱ – رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لب‌لب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب او

آن سرشتهٔ عشق رشته می‌کشد بر امید وصل چغز با رشد می‌تند بر رشتهٔ دل دم به دم که سر رشته به دست آورده‌ام هم‌چو تاری شد دل و جان در شهود تا سر رشته به من رویی نمود خود غراب البین آمد ناگهان بر شکار موش و بردش زان مکان چون بر آمد بر هوا موش از غراب منسحب شد چغز نیز از...

بخش ۹۰ – قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن می‌چرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب

گاو آبی گوهر از بحر آورد بنهد اندر مرج و گردش می‌چرد در شعاع نور گوهر گاو آب می‌چرد از سنبل و سوسن شتاب زان فکندهٔ گاو آبی عنبرست که غذااش نرگس و نیلوفرست هرکه باشد قوت او نور جلال چون نزاید از لبش سحر حلال هرکه چون زنبور وحیستش نفل چون نباشد خانهٔ او پر عسل می‌چرد در...

بخش ۸۹ – حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

شب چو شه محمود برمی‌گشت فرد با گروهی قوم دزدان باز خورد پس بگفتندش کیی ای بوالوفا گفت شه من هم یکی‌ام از شما آن یکی گفت ای گروه مکر کیش تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش تا بگوید با حریفان در سمر کو چه دارد در جبلت از هنر آن یکی گفت ای گروه فن‌فروش هست خاصیت مرا اندر دو گوش...

بخش ۸۸ – لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقه الا زمنه چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی

صوفیی را گفت خواجهٔ سیم‌پاش ای قدمهای ترا جانم فراش یک درم خواهی تو امروز ای شهم یا که فردا چاشتگاهی سه درم گفت دی نیم درم راضی‌ترم زانک امروز این و فردا صد درم سیلی نقد از عطاء نسیه به نک قفا پیشت کشیدم نقد ده خاصه آن سیلی که از دست توست که قفا و سیلیش مست توست هین...

بخش ۸۷ – مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی

گفت کای یار عزیز مهرکار من ندارم بی‌رخت یک‌دم قرار روز نور و مکسب و تابم توی شب قرار و سلوت و خوابم توی از مروت باشد ار شادم کنی وقت و بی‌وقت از کرم یادم کنی در شبان‌روزی وظیفهٔ چاشتگاه راتبه کردی وصال ای نیک‌خواه من بدین یک‌بار قانع نیستم در هوایت طرفه انسانیستم...

بخش ۸۶ – تدبیر کردن موش به چغز کی من نمی‌توانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش‌خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره

این سخن پایان ندارد گفت موش چغز را روزی کای مصباح هوش وقتها خواهم که گویم با تو راز تو درون آب داری ترک‌تاز بر لب جو من ترا نعره‌زنان نشنوی در آب نالهٔ عاشقان من بدین وقت معین ای دلیر می‌نگردم از محاکات تو سیر پنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فی صلاه دائمون نه به...

بخش ۸۵ – حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن

از قضا موشی و چغزی با وفا بر لب جو گشته بودند آشنا هر دو تن مربوط میقاتی شدند هر صباحی گوشه‌ای می‌آمدند نرد دل با هم‌دگر می‌باختند از وساوس سینه می‌پرداختند هر دو را دل از تلاقی متسع هم‌دگر را قصه‌خوان و مستمع رازگویان با زبان و بی‌زبان الجماعه رحمه را تاویل دان آن...

بخش ۸۴ – منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتن

سید ترمد که آنجا شاه بود مسخرهٔ او دلقک آگاه بود داشت کاری در سمرقند او مهم جست‌الاقی تا شود او مستتم زد منادی هر که اندر پنج روز آردم زانجا خبر بدهم کنوز دلقک اندر ده بد و آن را شنید بر نشست و تا بترمد می‌دوید مرکبی دو اندر آن ره شد سقط از دوانیدن فرس را زان نمط پس...

بخش ۸۳ – جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشان

پس مسلمان گفت ای یاران من پیشم آمد مصطفی سلطان من پس مرا گفت آن یکی بر طور تاخت با کلیم حق و نرد عشق باخت وان دگر را عیسی صاحب‌قران برد بر اوج چهارم آسمان خیز ای پس ماندهٔ دیده ضرر باری آن حلوا و یخنی را بخور آن هنرمندان پر فن راندند نامهٔ اقبال و منصب خواندند آن دو...

بخش ۸۲ – مثل

سوی جامع می‌شد آن یک شهریار خلق را می‌زد نقیب و چوبدار آن یکی را سر شکستی چوب‌زن و آن دگر را بر دریدی پیرهن در میانه بی‌دلی ده چوب خورد بی‌گناهی که برو از راه برد خون چکان رو کرد با شاه و بگفت ظلم ظاهر بین چه پرسی از نهفت خیر تو این است جامع می‌روی تا چه باشد شر و...

بخش ۸۱ – حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی می‌گفت من خورم

اشتر و گاو و قجی در پیش راه یافتند اندر روش بندی گیاه گفت قج بخش ار کنیم این را یقین هیچ کس از ما نگردد سیر ازین لیک عمر هرکه باشد بیشتر این علف اوراست اولی گو بخور که اکابر را مقدم داشتن آمدست از مصطفی اندر سنن گرچه پیران را درین دور لئام در دو موضع پیش می‌دارند عام...

بخش ۸۰ – حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود

یک حکایت بشنو اینجا ای پسر تا نگردی ممتحن اندر هنر آن جهود و مؤمن و ترسا مگر همرهی کردند با هم در سفر با دو گمره همره آمد مؤمنی چون خرد با نفس و با آهرمنی مرغزی و رازی افتند از سفر همره و هم‌سفره پیش هم‌دگر در قفس افتند زاغ و جغد و باز جفت شد در حبس پاک و بی‌نماز کرده...

بخش ۷۹ – آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن

اندرین بود او که الهام آمدش کشف شد این مشکلات از ایزدش کو بگفتت در کمان تیری بنه کی بگفتندت که اندر کش تو زه او نگفتت که کمان را سخت‌کش در کمان نه گفت او نه پر کنش از فضولی تو کمان افراشتی صنعت قواسیی بر داشتی ترک این سخته کمانی رو بگو در کمان نه تیر و پریدن مجو چون...

بخش ۷۸ – انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکار

گفت آن درویش ای دانای راز از پی این گنج کردم یاوه‌تاز دیو حرص و آز و مستعجل تگی نی تانی جست و نی آهستگی من ز دیگی لقمه‌ای نندوختم کف سیه کردم دهان را سوختم خود نگفتم چون درین ناموقنم زان گره‌زن این گره را حل کنم قول حق را هم ز حق تفسیر جو هین مگو ژاژ از گمان ای سخت‌رو...

بخش ۷۷ – رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنج

نک خیال آن فقیرم بی‌ریا عاجز آورد از بیا و از بیا بانگ او تو نشنوی من بشنوم زانک در اسرار همراز ویم طالب گنجش مبین خود گنج اوست دوست کی باشد به معنی غیر دوست سجده خود را می‌کند هر لحظه او سجده پیش آینه‌ست از بهر رو گر بدیدی ز آینه او یک پشیز بی‌خیالی زو نماندی هیچ چیز...

بخش ۷۶ – معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد

مؤمنان از دست باد ضایره جمله بنشستند اندر دایره یاد طوفان بود و کشتی لطف هو بس چنین کشتی و طوفان دارد او پادشاهی را خدا کشتی کند تا به حرص خویش بر صفها زند قصد شه آن نه که خلق آمن شوند قصدش آنک ملک گردد پای‌بند آن خراسی می‌دود قصدش خلاص تا بیابد او ز زخم آن دم مناص...

بخش ۷۵ – حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفه

پس خلیفه ساخت صاحب‌سینه‌ای تا بود شاهیش را آیینه‌ای بس صفای بی‌حدودش داد او وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او دو علم بر ساخت اسپید و سیاه آن یکی آدم دگر ابلیس راه در میان آن دو لشکرگاه زفت چالش و پیکار آنچ رفت رفت هم‌چنان دور دوم هابیل شد ضد نور پاک او قابیل شد هم‌چنان این...

بخش ۷۴ – یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه

اندرین بود او که شیخ نامدار زود پیش افتاد بر شیری سوار شیر غران هیزمش را می‌کشید بر سر هیزم نشسته آن سعید تازیانه‌ش مار نر بود از شرف مار را بگرفته چون خرزن به کف تو یقین می‌دان که هر شیخی که هست هم سواری می‌کند بر شیر مست گرچه آن محسوس و این محسوس نیست لیک آن بر چشم...

بخش ۷۳ – واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است

بعد از آن پرسان شد او از هر کسی شیخ را می‌جست از هر سو بسی پس کسی گفتش که آن قطب دیار رفت تا هیزم کشد از کوهسار آن مرید ذوالفقاراندیش تفت در هوای شیخ سوی بیشه رفت دیو می‌آورد پیش هوش مرد وسوسه تا خفیه گردد مه ز گرد کین چنین زن را چرا این شیخ دین دارد اندر خانه یار و...

بخش ۷۲ – جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن

بانگ زد بر وی جوان و گفت بس روز روشن از کجا آمد عسس نور مردان مشرق و مغرب گرفت اسمانها سجده کردند از شگفت آفتاب حق بر آمد از حمل زیر چادر رفت خورشید از خجل ترهات چون تو ابلیسی مرا کی بگرداند ز خاک این سرا من به بادی نامدم هم‌چون سحاب تا بگردی باز گردم زین جناب عجل با...

بخش ۷۱ – پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم

اشکش از دیده بجست و گفت او با همه آن شاه شیرین‌نام کو گفت آن سالوس زراق تهی دام گولان و کمند گمرهی صد هزاران خام ریشان هم‌چو تو اوفتاده از وی اندر صد عتو گر نبینیش و سلامت وا روی خیر تو باشد نگردی زو غوی لاف‌کیشی کاسه‌لیسی طبل‌خوار بانگ طبلش رفته اطراف دیار سبطیند این...

بخش ۷۰ – حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره

رفت درویشی ز شهر طالقان بهر صیت بوالحسین خارقان کوهها ببرید و وادی دراز بهر دید شیخ با صدق و نیاز آنچ در ره دید از رنج و ستم گرچه در خوردست کوته می‌کنم چون به مقصد آمد از ره آن جوان خانهٔ آن شاه را جست او نشان چون به صد حرمت بزد حلقهٔ درش زن برون کرد از در خانه سرش که...

بخش ۶۹ – باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

چونک رقعهٔ گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مکروب را گشت آمن او ز خصمان و ز نیش رفت و می‌پیچید در سودای خویش یار کرد او عشق درداندیش را کلب لیسد خویش ریش خویش را عشق را در پیچش خود یار نیست محرمش در ده یکی دیار نیست نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر عقل از سودای او کورست و کر...

بخش ۶۸ – نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن

چونک تعویق آمد اندر عرض و طول شاه شد زان گنج دل سیر و ملول دشتها را گز گز آن شه چاه کند رقعه را از خشم پیش او فکند گفت گیر این رقعه کش آثار نیست تو بدین اولیتری کت کار نیست نیست این کار کسی کش هست کار که بسوزد گل بگردد گرد خار نادر افتد اهل این ماخولیا منتظر که روید...

بخش ۶۷ – فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه

پس خبر کردند سلطان را ازین آن گروهی که بدند اندر کمین عرضه کردند آن سخن را زیردست که فلانی گنج‌نامه یافتست چون شنید این شخص کین با شه رسید جز که تسلیم و رضا چاره ندید پیش از آنک اشکنجه بیند زان قباد رقعه را آن شخص پیش او نهاد گفت تا این رقعه را یابیده‌ام گنج نه و رنج...

بخش ۶۶ – تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج

اندر آن رقعه نبشته بود این که برون شهر گنجی دان دفین آن فلان قبه که در وی مشهدست پشت او در شهر و در در فدفدست پشت با وی کن تو رو در قبله آر وانگهان از قوس تیری بر گذار چون فکندی تیر از قوس ای سعاد بر کن آن موضع که تیرت اوفتاد پس کمان سخت آورد آن فتی تیر پرانید در صحن...

بخش ۶۵ – قصهٔ آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست

دید در خواب او شبی و خواب کو واقعهٔ بی‌خواب صوفی‌راست خو هاتفی گفتش کای دیده تعب رقعه‌ای در مشق وراقان طلب خفیه زان وراق کت همسایه است سوی کاغذپاره‌هاش آور تو دست رقعه‌ای شکلش چنین رنگش چنین بس بخوان آن را به خلوت ای حزین چون بدزدی آن ز وراق ای پسر پس برون رو ز انبهی...

بخش ۶۴ – باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب

آن یکی بیچارهٔ مفلس ز درد که ز بی‌چیزی هزاران زهر خورد لابه کردی در نماز و در دعا کای خداوند و نگهبان رعا بی ز جهدی آفریدی مر مرا بی فن من روزیم ده زین سرا پنج گوهر دادیم در درج سر پنج حس دیگری هم مستتر لا یعد این داد و لا یحصی ز تو من کلیلم از بیانش شرم‌رو چونک در...

بخش ۶۳ – مثل

عارفی پرسید از آن پیر کشیش که توی خواجه مسن‌تر یا که ریش گفت نه من پیش ازو زاییده‌ام بی ز ریشی بس جهان را دیده‌ام گفت ریشت شد سپید از حال گشت خوی زشت تو نگردیدست وشت او پس از تو زاد و از تو بگذرید تو چنین خشکی ز سودای ثرید تو بر آن رنگی که اول زاده‌ای یک قدم زان...

بخش ۶۲ – حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهل‌تر از صبر در فراق یار بود

آن یکی زن شوی خود را گفت هی ای مروت را به یک ره کرده طی هیچ تیمارم نمی‌داری چرا تا بکی باشم درین خواری چرا گفت شو من نفقه چاره می‌کنم گرچه عورم دست و پایی می‌زنم نفقه و کسوه‌ست واجب ای صنم از منت این هر دو هست و نیست کم آستین پیرهن بنمود زن بس درشت و پر وسخ بد پیرهن...

بخش ۶۱ – جواب دادن قاضی صوفی را

گفت قاضی گر نبودی امر مر ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در ور نبودی نفس و شیطان و هوا ور نبودی زخم و چالیش و وغا پس به چه نام و لقب خواندی ملک بندگان خویش را ای منهتک چون بگفتی ای صبور و ای حلیم چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم صابرین و صادقین و منفقین چون بدی بی ره‌زن و دیو...

بخش ۶۰ – باز مکرر کردن صوفی سال را

گفت صوفی قادرست آن مستعان که کند سودای ما را بی زیان آنک آتش را کند ورد و شجر هم تواند کرد این را بی‌ضرر آنک گل آرد برون از عین خار هم تواند کرد این دی را بهار آنک زو هر سرو آزادی کند قادرست ار غصه را شادی کند آنک شد موجود از وی هر عدم گر بدارد باقیش او را چه کم آنک...

بخش ۵۹ – مثل

آن یکی می‌شد به ره سوی دکان پیش ره را بسته دید او از زنان پای او می‌سوخت از تعجیل و راه بسته از جوق زنان هم‌چو ماه رو به یک زن کرد و گفت ای مستهان هی چه بسیارید ای دخترچگان رو بدو کرد آن زن و گفت ای امین هیچ بسیاری ما منکر مبین بین که با بسیاری ما بر بساط تنگ می‌آید...

بخش ۵۸ – بیان آنک بی‌کاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند و عالم غرار غدار هم‌چو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر هم‌چون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن

اطلس عمرت به مقراض شهور برد پاره‌پاره خیاط غرور تو تمنا می‌بری که اختر مدام لاغ کردی سعد بودی بر دوام سخت می‌تولی ز تربیعات او وز دلال و کینه و آفات او سخت می‌رنجی ز خاموشی او وز نحوس و قبض و کین‌کوشی او که چرا زهرهٔ طرب در رقص نیست بر سعود و رقص سعد او مه‌ایست اخترت...

بخش ۵۶ – مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی

ترک خندیدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان پاره‌ای دزدید و کردش زیر ران از جز حق از همه احیا نهان حق همی‌دید آن ولی ستارخوست لیک چون از حد بری غماز اوست ترک را از لذت افسانه‌اش رفت از دل دعوی پیشانه‌اش اطلس چه دعوی چه رهن چه ترک سرمستست در لاغ اچی لابه کردش...

بخش ۵۵ – دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن

گفت خیاطیست نامش پور شش اندرین چستی و دزدی خلق‌کش گفت من ضامن که با صد اضطراب او نیارد برد پیشم رشته‌تاب پس بگفتندش که از تو چست‌تر مات او گشتند در دعوی مپر رو به عقل خود چنین غره مباش که شوی یاوه تو در تزویرهاش گرم‌تر شد ترک و بست آنجا گرو که نیارد برد نی کهنه نی نو...

بخش ۵۴ – قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمه علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعین

جذب سمعست ار کسی را خوش لبیست گرمی و جد معلم از صبیست چنگیی را کو نوازد بیست و چار چون نیابد گوش گردد چنگ بار نه حراره یادش آید نه غزل نه ده انگشتش بجنبد در عمل گر نبودی گوشهای غیب‌گیر وحی ناوردی ز گردون یک بشیر ور نبودی دیده‌های صنع‌بین نه فلک گشتی نه خندیدی زمین آن...

بخش ۵۳ – جواب قاضی سال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردن

گفت قاضی بس تهی‌رو صوفیی خالی از فطنت چو کاف کوفیی تو بنشنیدی که آن پر قند لب غدر خیاطان همی‌گفتی به شب خلق را در دزدی آن طایفه می‌نمود افسانه‌های سالفه قصهٔ پاره‌ربایی در برین می حکایت کرد او با آن و این در سمر می‌خواند دزدی‌نامه‌ای گرد او جمع آمده هنگامه‌ای مستمع...

بخش ۵۲ – باز سال کردن صوفی از آن قاضی

گفت صوفی که چه بودی کین جهان ابروی رحمت گشادی جاودان هر دمی شوری نیاوردی به پیش بر نیاوردی ز تلوینهاش نیش شب ندزدیدی چراغ روز را دی نبردی باغ عیش آموز را جام صحت را نبودی سنگ تب آمنی با خوف ناوردی کرب خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش گر نبودی خرخشه در...

بخش ۵۱ – جواب گفتن آن قاضی صوفی را

گفت قاضی صوفیا خیره مشو یک مثالی در بیان این شنو هم‌چنانک بی‌قراری عاشقان حاصل آمد از قرار دلستان او چو که در ناز ثابت آمده عاشقان چون برگها لرزان شده خندهٔ او گریه‌ها انگیخته آب رویش آب روها ریخته این همه چون و چگونه چون زبد بر سر دریای بی‌چون می‌تپد ضد و ندش نیست در...

بخش ۵۰ – سال کردن آن صوفی قاضی را

گفت صوفی چون ز یک کانست زر این چرا نفعست و آن دیگر ضرر چونک جمله از یکی دست آمدست این چرا هوشیار و آن مست آمدست چون ز یک دریاست این جوها روان این چرا نوش است و آن زهر دهان چون همه انوار از شمس بقاست صبح صادق صبح کاذب از چه خاست چون ز یک سرمه‌ست ناظر را کحل از چه آمد...

بخش ۴۹ – جواب دادن قاضی صوفی را

گفت قاضی واجب آیدمان رضا هر قفا و هر جفا کارد قضا خوش‌دلم در باطن از حکم زبر گرچه شد رویم ترش کالحق مر این دلم باغست و چشمم ابروش ابر گرید باغ خندد شاد و خوش سال قحط از آفتاب خیره‌خند باغها در مرگ و جان کندن رسند ز امر حق وابکوا کثیرا خوانده‌ای چون سر بریان چه خندان...

بخش ۴۸ – طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را

گشت قاضی طیره صوفی گفت هی حکم تو عدلست لاشپک نیست غی آنچ نپسندی به خود ای شیخ دین چون پسندی بر برادر ای امین این ندانی که می من چه کنی هم در آن چه عاقبت خود افکنی من حفر بئرا نخواندی از خبر آنچ خواندی کن عمل جان پدر این یکی حکمت چنین بد در قضا که ترا آورد سیلی بر قفا...

بخش ۴۷ – بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی

گفت صوفی در قصاص یک قفا سر نشاید باد دادن از عمی خرقهٔ تسلیم اندر گردنم بر من آسان کرد سیلی خوردنم دید صوفی خصم خود را سخت زار گفت اگر مشتش زنم من خصم‌وار او به یک مشتم بریزد چون رصاص شاه فرماید مرا زجر و قصاص خیمه ویرانست و بشکسته وتد او بهانه می‌جود تا در فتد بهر...

بخش ۴۶ – لیس للماضین هم الموت انما لهم حسره الموت

راست گفتست آن سپهدار بشر که هر آنک کرد از دنیا گذر نیستش درد و دریغ و غبن موت بلک هستش صد دریغ از بهر فوت که چرا قبله نکردم مرگ را مخزن هر دولت و هر برگ را قبله کردم من همه عمر از حول آن خیالاتی که گم شد در اجل حسرت آن مردگان از مرگ نیست زانست کاندر نقشها کردیم ایست...

بخش ۴۵ – قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو

رحمه الله علیه گفته است ذکر شه محمود غازی سفته است کز غزای هند پیش آن همام در غنیمت اوفتادش یک غلام پس خلیفه‌ش کرد و بر تختش نشاند بر سپه بگزیدش و فرزند خواند طول و عرض و وصف قصه تو به تو در کلام آن بزرگ دین بجو حاصل آن کودک برین تخت نضار شسته پهلوی قباد شهریار گریه...

بخش ۴۴ – رجوع به قصهٔ رنجور

باز گرد و قصهٔ رنجور گو با طبیب آگه ستارخو نبض او بگرفت و واقف شد ز حال که امید صحت او بد محال گفت هر چت دل بخواهد آن بکن تا رود از جسمت این رنج کهن هرچه خواهد خاطر تو وا مگیر تا نگردد صبر و پرهیزت زحیر صبر و پرهیز این مرض را دان زیان هرچه خواهد دل در آرش در میان این...

بخش ۴۳ – حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندید

آن یکی رنجور شد سوی طبیب گفت نبضم را فرو بین ای لبیب که ز نبض آگه شوی بر حال دل که رگ دستست با دل متصل چونک دل غیبست خواهی زو مثال زو بجو که با دلستش اتصال باد پنهانست از چشم ای امین در غبار و جنبش برگش ببین کز یمینست او وزان یا از شمال جنبش برگت بگوید وصف حال مستی دل...

بخش ۴۲ – رجوع به داستان آن کمپیر

چون عروسی خواست رفتن آن خریف موی ابرو پاک کرد آن مستخیف پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز تا بیاراید رخ و رخسار و پوز چند گلگونه بمالید از بطر سفرهٔ رویش نشد پوشیده‌تر عشرهای مصحف از جا می‌برید می‌بچفسانید بر رو آن پلید تا که سفرهٔ روی او پنهان شود تا نگین حلقهٔ خوبان شود...

بخش ۴۱ – قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه می‌خواست می‌گفت نیست

سایلی آمد به سوی خانه‌ای خشک نانه خواست یا تر نانه‌ای گفت صاحب‌خانه نان اینجا کجاست خیره‌ای کی این دکان نانباست گفت باری اندکی پیهم بیاب گفت آخر نیست دکان قصاب گفت پارهٔ آرد ده ای کدخدا گفت پنداری که هست این آسیا گفت باری آب ده از مکرعه گفت آخر نیست جو یا مشرعه هر چه...

بخش ۴۰ – صفت آن عجوز

چونک مجلس بی چنین پیغاره نیست از حدیث پست نازل چاره نیست واستان هین این سخن را از گرو سوی افسانهٔ عجوزه باز رو چون مسن گشت و درین ره نیست مرد تو بنه نامش عجوز سال‌خورد نه مرورا راس مال و پایه‌ای نه پذیرای قبول مایه‌ای نه دهنده نی پذیرندهٔ خوشی نه درو معنی و نه...

بخش ۳۹ – داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد

گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی نان پرستی نر گدا زنبیلیی چون ستد زو نان بگفت ای مستعان خوش به خان و مان خود بازش رسان گفت خان ار آنست که من دیده‌ام حق ترا آنجا رساند ای دژم هر محدث را خسان باذل کنند حرفش ار عالی بود نازل کنند زانک قدر مستمع آید نبا بر قد خواجه برد درزی...

بخش ۳۸ – داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمد

بود کمپیری نودساله کلان پر تشنج روی و رنگش زعفران چون سر سفره رخ او توی توی لیک در وی بود مانده عشق شوی ریخت دندانهاش و مو چون شیر شد قد کمان و هر حسش تغییر شد عشق شوی و شهوت و حرصش تمام عشق صید و پاره‌پاره گشته دام مرغ بی‌هنگام و راه بی‌رهی آتشی پر در بن دیگ تهی عاشق...

بخش ۳۷ – در بیان آنک مصطفی علیه‌السلام شنید کی عیسی علیه‌السلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواء

هم‌چو عیسی بر سرش گیرد فرات که ایمنی از غرقه در آب حیات گوید احمد گر یقینش افزون بدی خود هوایش مرکب و مامون بدی هم‌چو من که بر هوا راکب شدم در شب معراج مستصحب شدم گفت چون باشد سگی کوری پلید جست او از خواب خود را شیر دید نه چنان شیری که کس تیرش زند بل ز بیمش تیغ و...

بخش ۳۶ – در آمدن مصطفی علیه‌السلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنه

رفت پیغامبر به رغبت بهر او اندر آخر وآمد اندر جست و جو بود آخر مظلم و زشت و پلید وین همه برخاست چون الفت رسید بوی پیغامبر ببرد آن شیر نر هم‌چنانک بوی یوسف را پدر موجب ایمان نباشد معجزات بوی جنسیت کند جذب صفات معجزات از بهر قهر دشمنست بوی جنسیت پی دل بردنست قهر گردد...

بخش ۳۵ – رنجور شدن این هلال و بی‌خبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیه‌السلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیه‌السلام این هلال را

از قضا رنجور و ناخوش شد هلال مصطفی را وحی شد غماز حال بد ز رنجوریش خواجه‌ش بی‌خبر که بر او بد کساد و بی‌خطر خفته نه روز اندر آخر محسنی هیچ کس از حال او آگاه نی آنک کس بود و شهنشاه کسان عقل صد چون قلزمش هر جا رسان وحیش آمد رحم حق غم‌خوار شد که فلان مشتاق تو بیمار شد...

بخش ۳۴ – مثل

آن‌چنان که کاروانی می‌رسید در دهی آمد دری را باز دید آن یکی گفت اندرین برد العجوز تا بیندازیم اینجا چند روز بانگ آمد نه بینداز از برون وانگهانی اندر آ تو اندرون هم برون افکن هر آنچ افکندنیست در میا با آن کای ن مجلس سنیست بد هلال استاددل جان‌روشنی سایس و بندهٔ...

بخش ۳۳ – حکایت در تقریر همین سخن

آن یکی اسپی طلب کرد از امیر گفت رو آن اسپ اشهب را بگیر گفت آن را من نخواهم گفت چون گفت او واپس‌روست و بس حرون سخت پس پس می‌رود او سوی بن گفت دمش را به سوی خانه کن دم این استور نفست شهوتست زین سبب پس پس رود آن خودپرست شهوت او را که دم آمد ز بن ای مبدل شهوت عقبیش کن چون...

بخش ۳۲ – قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بی‌تقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانست

چون شنیدی بعضی اوصاف بلال بشنو اکنون قصهٔ ضعف هلال از بلال او بیش بود اندر روش خوی بد را بیش کرده بد کشش نه چو تو پس‌رو که هر دم پس‌تری سوی سنگی می‌روی از گوهری آن‌چنان کان خواجه را مهمان رسید خواجه از ایام و سالش بر رسید گفت عمرت چند سالست ای پسر بازگو و در مدزد و بر...

بخش ۳۱ – معاتبهٔ مصطفی علیه‌السلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر او

گفت ای صدیق آخر گفتمت که مرا انباز کن در مکرمت گفت ما دو بندگان کوی تو کردمش آزاد من بر روی تو تو مرا می‌دار بنده و یار غار هیچ آزادی نخواهم زینهار که مرا از بندگیت آزادیست بی‌تو بر من محنت و بیدادیست ای جهان را زنده کرده ز اصطفا خاص کرده عام را خاصه مرا خوابها می‌دید...

بخش ۳۰ – خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد

قهقهه زد آن جهود سنگ‌دل از سر افسوس و طنز و غش و غل گفت صدیقش که این خنده چه بود در جواب پرسش او خنده فزود گفت اگر جدت نبودی و غرام در خریداری این اسود غلام من ز استیزه نمی‌جوشیدمی خود به عشر اینش بفروشیدمی کو به نزد من نیرزد نیم دانگ تو گران کردی بهایش را به بانگ پس...

بخش ۲۹ – وصیت کردن مصطفی علیه‌السلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری می‌شوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستان

مصطفی گفتش کای اقبال‌جو اندرین من می‌شوم انباز تو تو وکیلم باش نیمی بهر من مشتری شو قبض کن از من ثمن گفت صد خدمت کنم رفت آن زمان سوی خانهٔ آن جهود بی‌امان گفت با خود کز کف طفلان گهر پس توان آسان خریدن ای پدر عقل و ایمان را ازین طفلان گول می‌خرد با ملک دنیا دیو غول...

بخش ۲۸ – باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهٔ بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینهٔ جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیه‌السلام و مشورت در خریدن او

بعد از آن صدیق پیش مصطفی گفت حال آن بلال با وفا کان فلک‌پیمای میمون‌بال چست این زمان در عشق و اندر دام تست باز سلطانست زان جغدان برنج در حدث مدفون شدست آن زفت‌گنج جغدها بر باز استم می‌کنند پر و بالش بی‌گناهی می‌کنند جرم او اینست کو بازست و بس غیر خوبی جرم یوسف چیست پس...

بخش ۲۷ – قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیه‌السلام در آن چاشتگاهها کی خواجه‌اش از تعصب جهودی به شاخ خارش می‌زد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمی‌جوشید ازو احد احد می‌جست بی‌قصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بی‌قصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود هم‌چون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی

تن فدای خار می‌کرد آن بلال خواجه‌اش می‌زد برای گوشمال که چرا تو یاد احمد می‌کنی بندهٔ بد منکر دین منی می‌زد اندر آفتابش او به خار او احد می‌گفت بهر افتخار تا که صدیق آن طرف بر می‌گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت چشم او پر آب شد دل پر عنا زان احد می‌یافت بوی آشنا بعد از...

بخش ۲۶ – داستان آن شخص کی بر در سرایی نیم‌شب سحوری می‌زد همسایه او را گفت کی آخر نیم‌شبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی می‌زنی و جواب گفتن مطرب او را

آن یکی می‌زد سحوری بر دری درگهی بود و رواق مهتری نیم‌شب می‌زد سحوری را به جد گفت او را قایلی کای مستمد اولا وقت سحر زن این سحور نیم‌شب نبود گه این شر و شور دیگر آنک فهم کن ای بوالهوس که درین خانه درون خود هست کس کس درینجا نیست جز دیو و پری روزگار خود چه یاوه می‌بری...

بخش ۲۵ – تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمنگاه بزرگ با دانهٔ گندم می‌کوشد و می‌جوشد و می‌لرزد و به تعجیل می‌کشد و سعت آن خرمن را نمی‌بیند

مور بر دانه بدان لرزان شود که ز خرمنهای خوش اعمی بود می‌کشد آن دانه را با حرص و بیم که نمی‌بیند چنان چاش کریم صاحب خرمن همی‌گوید که هی ای ز کوری پیش تو معدوم شی تو ز خرمنهای ما آن دیده‌ای که در آن دانه به جان پیچیده‌ای ای به صورت ذره کیوان را ببین مور لنگی رو سلیمان...

بخش ۲۴ – نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلب

گفت آری لیک کو دور یزید کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید چشم کوران آن خسارت را بدید گوش کران آن حکایت را شنید خفته بودستید تا اکنون شما که کنون جامه دریدیت از عزا پس عزا بر خود کنید ای خفتگان زانک بد مرگیست این خواب گران روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه درانیم و چون...

بخش ۲۳ – تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه است

روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یزید و شمر دید آن خاندان نعره‌هاشان می‌رود در ویل و وشت پر همی‌گردد همه صحرا و دشت یک...

بخش ۲۲ – تفسیر قوله علیه‌السلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما

جان بسی کندی و اندر پرده‌ای زانک مردن اصل بد ناورده‌ای تا نمیری نیست جان کندن تمام بی‌کمال نردبان نایی به بام چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود چون رسن یک گز ز صد گز کم بود آب اندر دلو از چه کی رود غرق این کشتی نیابی ای امیر تا بننهی اندرو من...

بخش ۲۱ – حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمی‌دانم ازین آشفتهٔ بی‌دل چه می‌خواهی نمی‌دانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی می‌دانی و جواب مطرب امیر را

مطرب آغازید پیش ترک مست در حجاب نغمه اسرار الست من ندانم که تو ماهی یا وثن من ندانم تا چه می‌خواهی ز من می‌ندانم که چه خدمت آرمت تن زنم یا در عبارت آرمت این عجب که نیستی از من جدا می‌ندانم من کجاام تو کجا می‌ندانم که مرا چون می‌کشی گاه در بر گاه در خون می‌کشی هم‌چنین...

بخش ۲۰ – امتحان کردن مصطفی علیه‌السلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان می‌شوی پنهان مشو که اعمی ترا نمی‌بیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرست

گفت پیغامبر برای امتحان او نمی‌بیند ترا کم شو نهان کرد اشارت عایشه با دستها او نبیند من همی‌بینم ورا غیرت عقل است بر خوبی روح پر ز تشبیهات و تمثیل این نصوح با چنین پنهانیی کین روح راست عقل بر وی این چنین رشکین چراست از که پنهان می‌کنی ای رشک‌خو آنک پوشیدست نورش روی او...

بخش ۱۹ – در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیه‌السلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیه‌السلام کی چه می‌گریزی او ترا نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم

اندر آمد پیش پیغامبر ضریر کای نوابخش تنور هر خمیر ای تو میر آب و من مستسقیم مستغاث المستغاث ای ساقیم چون در آمد آن ضریر از در شتاب عایشه بگریخت بهر احتجاب زانک واقف بود آن خاتون پاک از غیوری رسول رشکناک هر که زیباتر بود رشکش فزون زانک رشک از ناز خیزد یا بنون...

بخش ۱۸ – استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را بوقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث می در خم اسرار بدان می‌جوشد تا هر که مجردست از آن می نوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو می‌خوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی»

اعجمی ترکی سحر آگاه شد وز خمار خمر مطرب‌خواه شد مطرب جان مونس مستان بود نقل و قوت و قوت مست آن بود مطرب ایشان را سوی مستی کشید باز مستی از دم مطرب چشید آن شراب حق بدان مطرب برد وین شراب تن ازین مطرب چرد هر دو گر یک نام دارد در سخن لیک شتان این حسن تا آن حسن اشتباهی...

بخش ۱۷ – حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت

عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا در فلان حجره نشین تا نیم‌شب تا بیایم نیم‌شب من بی طلب مرد قربان کرد...

بخش ۱۶ – حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را

گفت آن مرغ این سزای او بود که فسون زاهدان را بشنود گفت زاهد نه سزای آن نشاف کو خورد مال یتیمان از گزاف بعد از آن نوحه‌گری آغاز کرد که فخ و صیاد لرزان شد ز درد کز تناقضهای دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا می‌مال دست زیر دست تو سرم را راحتیست دست تو در شکربخشی آیتیست سایهٔ...

بخش ۱۵ – حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کرد

پاسبانی خفت و دزد اسباب برد رختها را زیر هر خاکی فشرد روز شد بیدار شد آن کاروان دید رفته رخت و سیم و اشتران پس بدو گفتند ای حارس بگو که چه شد این رخت و این اسباب کو گفت دزدان آمدند اندر نقاب رختها بردند از پیشم شتاب قوم گفتندش که ای چو تل ریگ پس چه می‌کردی کیی ای...

بخش ۱۴ – مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیه‌السلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیه فی الاسلام

مرغ گفتش خواجه در خلوت مه‌ایست دین احمد را ترهب نیک نیست از ترهب نهی کردست آن رسول بدعتی چون در گرفتی ای فضول جمعه شرطست و جماعت در نماز امر معروف و ز منکر احتراز رنج بدخویان کشیدن زیر صبر منفعت دادن به خلقان هم‌چو ابر خیر ناس آن ینفع الناس ای پدر گر نه سنگی چه حریفی...

بخش ۱۳ – حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامه‌هاش را هم دزدیدند

آن یکی قج داشت از پس می‌کشید دزد قج را برد حبلش را برید چونک آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قج برده کجاست بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می‌کرد کای واویلتا گفت نالان از چئی ای اوستاد گفت همیان زرم در چه فتاد گر توانی در روی بیرون کشی خمس بدهم مر ترا با...

بخش ۱۲ – حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجه و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا

رفت مرغی در میان مرغزار بود آنجا دام از بهر شکار دانهٔ چندی نهاده بر زمین وآن صیاد آنجا نشسته در کمین خویشتن پیچیده در برگ و گیاه تا در افتد صید بیچاره ز راه مرغک آمد سوی او از ناشناخت پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت گفت او را کیستی تو سبزپوش در بیابان در میان این وحوش...

بخش ۱۱ – مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان را

پس بگفتند آن امیران کین فنیست از عنایتهاش کار جهد نیست قسمت حقست مه را روی نغز دادهٔ بختست گل را بوی نغز گفت سلطان بلک آنچ از نفس زاد ریع تقصیرست و دخل اجتهاد ورنه آدم کی بگفتی با خدا ربنا انا ظلمنا نفسنا خود بگفتی کین گناه از نفس بود چون قضا این بود حزم ما چه سود...

بخش ۱۰ – وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماند

چون امیران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند کین ایاز تو ندارد سی خرد جامگی سی امیر او چون خورد شاه بیرون رفت با آن سی امیر سوی صحرا و کهستان صیدگیر کاروانی دید از دور آن ملک گفت امیری را برو ای مؤتفک رو بپرس آن کاروان را بر رصد کز کدامین شهر اندر می‌رسد...

بخش ۹ – قصه‌ای هم در تقریر این

شرفه‌ای بشنید در شب معتمد برگرفت آتش‌زنه که آتش زند دزد آمد آن زمان پیشش نشست چون گرفت آن سوخته می‌کرد پست می‌نهاد آنجا سر انگشت را تا شود استارهٔ آتش فنا خواجه می‌پنداشت کز خود می‌مرد این نمی‌دید او که دزدش می‌کشد خواجه گفت این سوخته نمناک بود می‌مرد استاره از تریش...

بخش ۷ – در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحله‌ای الا من عصم الله

چون بپیوستی بدان ای زینهار چند نالی در ندامت زار زار نام میری و وزیری و شهی در نهانش مرگ و درد و جان‌دهی بنده باش و بر زمین رو چون سمند چون جنازه نه که بر گردن برند جمله را حمال خود خواهد کفور چون سوار مرده آرندش به گور بر جنازه هر که را بینی به خواب فارس منصب شود...

بخش ۶ – صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بی‌زجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند

گفت خواجه صبر کن با او بگو که ازو ببریم و بدهیمش به تو تا مگر این از دلش بیرون کنم تو تماشا کن که دفعش چون کنم تو دلش خوش کن بگو می‌دان درست که حقیقت دختر ما جفت تست ما ندانستیم ای خوش مشتری چونک دانستیم تو اولیتری آتش ما هم درین کانون ما لیلی آن ما و تو مجنون ما تا...

بخش ۵ – حکایت غلام هندو کی به خداوندزادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهتر زاده‌ای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و می‌گداخت و هیچ طبیب علت او را در نمی‌یافت و او را زهرهٔ گفتن نه

خواجه‌ای را بود هندو بنده‌ای پروریده کرده او را زنده‌ای علم و آدابش تمام آموخته در دلش شمع هنر افروخته پروریدش از طفولیت به ناز در کنار لطف آن اکرام‌ساز بود هم این خواجه را خوش دختری سیم‌اندامی گشی خوش‌گوهری چون مراهق گشت دختر طالبان بذل می‌کردند کابین گران می‌رسیدش...

بخش ۴ – مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی‌نوا کس ندیده است

اولم این جزر و مد از تو رسید ورنه ساکن بود این بحر ای مجید هم از آنجا کین تردد دادیم بی‌تردد کن مرا هم از کرم ابتلاام می‌کنی آه الغیاث ای ذکور از ابتلاات چون اناث تا بکی این ابتلا یا رب مکن مذهبی‌ام بخش و ده‌مذهب مکن اشتری‌ام لاغری و پشت ریش ز اختیار هم‌چو پالان‌شکل...

بخش ۳ – نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدق‌اند و راه‌زن صد هزار ابله چنانک راه‌زن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمی‌یارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزند

ای ضیاء الحق حسام‌الدین بیا ای صقال روح و سلطان الهدی مثنوی را مسرح مشروح ده صورت امثال او را روح ده تا حروفش جمله عقل و جان شوند سوی خلدستان جان پران شوند هم به سعی تو ز ارواح آمدند سوی دام حرف و مستحقن شدند باد عمرت در جهان هم‌چون خضر جان‌فزا و دستگیر و مستمر چون...

بخش ۲ – سال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضل‌ترست و عزیزتر و شریف‌تر و مکرم‌تر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او

واعظی را گفت روزی سایلی کای تو منبر را سنی‌تر قایلی یک سؤالستم بگو ای ذو لباب اندرین مجلس سؤالم را جواب بر سر بارو یکی مرغی نشست از سر و از دم کدامینش بهست گفت اگر رویش به شهر و دم به ده روی او از دم او می‌دان که به ور سوی شهرست دم رویش به ده خاک آن دم باش و از رویش...

بخش ۱ – تمامت کتاب الموطد الکریم

ای حیات دل حسام‌الدین بسی میل می‌جوشد به قسم سادسی گشت از جذب چو تو علامه‌ای در جهان گردان حسامی نامه‌ای پیش‌کش می‌آرمت ای معنوی قسم سادس در تمام مثنوی شش جهت را نور ده زین شش صحف کی یطوف حوله من لم یطف عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست بوک...

دکمه بازگشت به بالا
بستن