دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۴۶۰
خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن نبایستی نمود این روی و دیگربار بنهفتن گدایی پادشاهی را به شوخی دوست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۶۱
سهل باشد به ترک جان گفتن ترک جانان نمیتوان گفتن هر چه زان تلختر بخواهی گفت شکرینست از آن دهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۶۲
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن با شهد میرود ز دهانت به در سخن گر من نگویمت که تو شیرین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۵۶
ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن قوت او میکند بر سر ما تاختن گر دهیم ره به خویش یا نگذاری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۵۷
چند بشاید به صبر دیده فرودوختن خرمن ما را نماند حیله بجز سوختن گر نظر صدق را نام گنه مینهند…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۵۸
گر متصور شدی با تو درآمیختن حیف نبودی وجود در قدمت ریختن فکرت من در تو نیست در قلم قدرتیست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۵۲
فراق دوستانش باد و یاران که ما را دور کرد از دوستداران دلم دربند تنهایی بفرسود چو بلبل در قفس…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۵۳
سخت به ذوق میدهد باد ز بوستان نشان صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان گر همه خلق…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۵۴
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان چندین دل صاحب نظرش دست به دامان مردست که چون شمع سراپای وجودش…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۵۵
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در…
بیشتر بخوانید »