دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۳۴۴

    ساقی بده آن شراب گلرنگ مطرب بزن آن نوای بر چنگ کز زهد ندیده‌ام فتوحی تا کی زنم آبگینه بر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۷

    گر یکی از عشق برآرد خروش بر سر آتش نه غریبست جوش پیرهنی گر بدرد ز اشتیاق دامن عفوش به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۸

    دلی که دید که غایب شدست از این درویش گرفته از سر مستی و عاشقی سر خویش به دست آن…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۹

    گردن افراشته‌ام بر فلک از طالع خویش کاین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش عمرها بوده‌ام اندر طلبت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۴۰

    هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش هرگز اندیشه نکردم که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۴

    قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۵

    یکی را دست حسرت بر بناگوش یکی با آن که می‌خواهد در آغوش نداند دوش بر دوش حریفان که تنها…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۶

    رفتی و نمی‌شوی فراموش می‌آیی و می‌روم من از هوش سحرست کمان ابروانت پیوسته کشیده تا بناگوش پایت بگذار تا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۱

    هر که هست التفات بر جانش گو مزن لاف مهر جانانش درد من بر من از طبیب منست از که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۲

    هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا