دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۴۴۴

    یا رب آن رویست یا برگ سمن یا رب آن قدست یا سرو چمن بر سمن کس دید جعد مشکبار…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۷

    بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوقست در جدایی و جورست در نظر هم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۸

    ما دل دوستان به جان بخریم ور جهان دشمنست غم نخوریم گر به شمشیر می‌زند معشوق گو بزن جان من…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۹

    ما گدایان خیل سلطانیم شهربند هوای جانانیم بنده را نام خویشتن نبود هر چه ما را لقب دهند آنیم گر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۰

    کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم بار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم ترک من گفت و…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۳

    ما به روی دوستان از بوستان آسوده‌ایم گر بهار آید وگر باد خزان آسوده‌ایم سروبالایی که مقصودست اگر حاصل شود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۴

    ما در خلوت به روی خلق ببستیم از همه بازآمدیم و با تو نشستیم هر چه نه پیوند یار بود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۵

    ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهی وز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم گفتی به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳۶

    عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم خود سراپرده قدرش ز مکان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۲۹

    تو مپندار کز این در به ملامت بروم دلم این جاست بده تا به سلامت بروم ترک سر گفتم از…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا