دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۴۴۹

    چه خوشست بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امید خندان مگر آن که هر دو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۰

    بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فرقت روزی چشیده…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵۱

    دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۵

    در وصف نیاید که چه شیرین دهنست آن اینست که دور از لب و دندان منست آن عارض نتوان گفت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۶

    ای کودک خوبروی حیران در وصف شمایلت سخندان صبر از همه چیز و هر که عالم کردیم و صبوری از…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۷

    برخیز که می‌رود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان وین پرده…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۸

    خوشا و خرما وقت حبیبان به بوی صبح و بانگ عندلیبان خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست که ساکن…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۱

    عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم بی تماشاگه رویش به تماشا نرویم بوستان خانه عیشست و چمن کوی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۲

    گر غصه روزگار گویم بس قصه بی شمار گویم یک عمر هزارسال باید تا من یکی از هزار گویم چشمم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴۳

    بکن چندان که خواهی جور بر من که دستت بر نمی‌دارم ز دامن چنان مرغ دلم را صید کردی که…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا