دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۳۳۳

    خطا کردی به قول دشمنان گوش که عهد دوستان کردی فراموش که گفت آن روی شهرآرای بنمای دگربارش که بنمودی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۸

    رها نمی‌کند ایام در کنار منش که داد خود بستانم به بوسه از دهنش همان کمند بگیرم که صید خاطر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۹

    خوشست درد که باشد امید درمانش دراز نیست بیابان که هست پایانش نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۰

    زینهار از دهان خندانش و آتش لعل و آب دندانش مگر آن دایه کاین صنم پرورد شهد بودست شیر پستانش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۴

    هر که نامهربان بود یارش واجبست احتمال آزارش طاقت رفتنم نمی‌ماند چون نظر می‌کنم به رفتارش وز سخن گفتنش چنان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۵

    کس ندیدست به شیرینی و لطف و نازش کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش مطرب ما را دردیست که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۶

    دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش قوت شرح عشق…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۷

    چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش تا چه خواهد کرد با من…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۰

    یاری به دست کن که به امید راحتش واجب کند که صبر کنی بر جراحتش ما را که ره دهد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۱

    آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمی‌دهد به کس…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا