دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۳۲۲

    خجلست سرو بستان بر قامت بلندش همه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش چو درخت قامتش دید صبا به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۳

    هر که نازک بود تن یارش گو دل نازنین نگه دارش عاشق گل دروغ می‌گوید که تحمل نمی‌کند خارش نیکخواها…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۶

    ساقی سیمتن چه خسبی خیز آب شادی بر آتش غم ریز بوسه‌ای بر کنار ساغر نه پس بگردان شراب شهدآمیز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۷

    بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس ور پایبندی همچو من فریاد می‌خوان از قفس گیرند مردم دوستان نامهربان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۸

    امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس پستان یار در خم گیسوی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۹

    هر که بی دوست می‌برد خوابش همچنان صبر هست و پایابش خواب از آن چشم چشم نتوان داشت که ز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۲

    بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز رخی کز او متصور…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۳

    برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۴

    مبارکتر شب و خرمترین روز به استقبالم آمد بخت پیروز دهلزن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۵

    پیوند روح می‌کند این باد مشک بیز هنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز شاهد بخوان و شمع بیفروز و می‌بنه…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا