دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۳۴۸
چشم خدا بر تو ای بدیع شمایل یار من و شمع جمع و شاه قبایل جلوه کنان میروی و باز…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۴۹
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول من گوش استماع ندارم لمن یقول تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق جایی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۵۰
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول نه دست با تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۵۱
نشسته بودم و خاطر به خویشتن مشغول در سرای به هم کرده از خروج و دخول شب دراز دو چشمم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۴۵
گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل ایا…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۴۶
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل خبر برید به بلبل که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۴۷
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال بدار یک نفس ای قاید این زمام…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۴۱
گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش تو دانی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۴۲
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش خدمتت را هر که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۴۳
به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلم نخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ تو را فراغت ما…
بیشتر بخوانید »