دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۳۵۹

    ساقیا می ده که مرغ صبح بام رخ نمود از بیضه زنگارفام در دماغ می پرستان بازکش آتش سودا به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۰

    شمع بخواهد نشست بازنشین ای غلام روی تو دیدن به صبح روز نماید تمام مطرب یاران برفت ساقی مستان بخفت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۶۱

    ماه چنین کس ندید خوش سخن و کش خرام ماه مبارک طلوع سرو قیامت قیام سرو درآید ز پای گر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۶

    چو بلبل سحری برگرفت نوبت بام ز توبه خانه تنهایی آمدم بر بام نگاه می‌کنم از پیش رایت خورشید که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۷

    حکایت از لب شیرین دهان سیم اندام تفاوتی نکند گر دعاست یا دشنام حریف دوست که از خویشتن خبر دارد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۸

    زهی سعادت من که‌م تو آمدی به سلام خوش آمدی و علیک السلام و الاکرام قیام خواستمت کرد عقل می‌گوید…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۲

    جانان هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم خورشید بر سرو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۳

    رفیق مهربان و یار همدم همه کس دوست می‌دارند و من هم نظر با نیکوان رسمیست معهود نه این بدعت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۴

    وقت‌ها یک دم برآسودی تنم قال مولائی لطرفی لا تنم اسقیانی و دعانی افتضح عشق و مستوری نیامیزد به هم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۵۵

    انتبه قبل السحر یا ذالمنام نوبت عشرت بزن پیش آر جام تا سوار عقل بردارد دمی طبع شورانگیز را دست…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا