دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۴۷۰
ای روی تو راحت دل من چشم تو چراغ منزل من آبیست محبت تو گویی کآمیختهاند با گل من شادم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۱
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من ناله…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۲
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من سوزناک افتاده چون پروانهام…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۶۶
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن که ندارد دل من طاقت هجران دیدن بر سر کوی تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۶۷
آخر نگهی به سوی ما کن دردی به ارادتی دوا کن بسیار خلاف عهد کردی آخر به غلط یکی وفا…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۶۸
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکن تیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن هر که ننهادست چون…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۶۳
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن به روزگار عزیزان که روزگار…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۶۴
دست با سرو روان چون نرسد در گردن چارهای نیست بجز دیدن و حسرت خوردن آدمی را که طلب هست…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۴۵۹
نبایستی هم اول مهر بستن چو در دل داشتی پیمان شکستن به ناز وصل پروردن یکی را خطا کردی به…
بیشتر بخوانید »