دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۴۸۰
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست بجهد از کمند او مستوجب ملامتی ای دل که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۱
صید بیابان عشق چون بخورد تیر او سر نتواند کشید پای ز زنجیر او گو به سنانم بدوز یا به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۸۲
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او باغ بنفشه و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۶
صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین با جوانان راه…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۴۷۸
ای چشم تو دلفریب و جادو در چشم تو خیره چشم آهو در چشم منی و غایب از چشم زان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۳
دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من برگ گل لعل بود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۴
نشان بخت بلندست و طالع میمون علی الصباح نظر بر جمال روزافزون علی الخصوص کسی را که طبع موزونست چگونه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۷۵
بهست آن یا زنخ یا سیب سیمین لبست آن یا شکر یا جان شیرین بتی دارم که چین ابروانش حکایت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۶۹
گواهی امینست بر درد من سرشک روان بر رخ زرد من ببخشای بر ناله عندلیب الا ای گل نازپرورد من…
بیشتر بخوانید »