دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۴۹۲

    ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته رخساره زمین چو تو خالی نیافته تابنده‌تر ز روی تو ماهی ندیده چرخ…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۹۳

    سرمست بتی لطیف ساده در دست گرفته جام باده در مجلس بزم باده نوشان بسته کمر و قبا گشاده افتاده…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۸۷

    پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به با توانای معربد نکنی بازی به چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۸۸

    ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای من ز فکر تو به خود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۸۹

    ای رخ چون آینه افروخته الحذر از آه من سوخته غیرت سلطان جمالت چو باز چشم من از هر که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۸۳

    راستی گویم به سروی ماند این بالای تو در عبارت می‌نیاید چهره زیبای تو چون تو حاضر می‌شوی من غایب…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۸۴

    بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۸۵

    ای طراوت برده از فردوس اعلا روی تو نادرست اندر نگارستان دنیی روی تو دختران مصر را کاسد شود بازار…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۸۶

    آن سرو ناز بین که چه خوش می‌رود به راه وان چشم آهوانه که چون می‌کند نگاه تو سرو دیده‌ای…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۷۹

    من از دست کمانداران ابرو نمی‌یارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشیدست…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا