دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۵۰۲
تو با این لطف طبع و دلربایی چنین سنگین دل و سرکش چرایی به یک بار از جهان دل در…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۰۳
تو پری زاده ندانم ز کجا میآیی کادمیزاده نباشد به چنین زیبایی راست خواهی نه حلالست که پنهان دارند مثل…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۹۷
خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی دهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی دمادم حوریان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۹۸
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی این همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۹۹
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی یا به بستان به در حجره من بازآیی گلبن عیش من…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۹۴
ای یار جفاکرده پیوندبریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده در کوی تو معروفم و از روی تو محروم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۹۵
میبرزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش هوشم ببر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۹۶
ای صورتت ز گوهر معنی خزینهای ما را ز داغ عشق تو در دل دفینهای دانی که آه سوختگان را…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۹۰
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشستهای حسن تو جلوه میکند وین همه پرده بستهای خاطر عام بردهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۴۹۱
حناست آن که ناخن دلبند رشتهای یا خون بی دلیست که دربند کشتهای من آدمی به لطف تو دیگر ندیدهام…
بیشتر بخوانید »