دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۵۰۸

    مشتاق توام با همه جوری و جفایی محبوب منی با همه جرمی و خطایی من خود به چه ارزم که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۹

    من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۱۰

    نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی که هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی قرین یار زیبا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۱۱

    هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی با چشم نمی‌بیند یا راه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۴

    چه رویست آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی گواهی می‌دهد صورت بر اخلاقش به زیبایی نگارینا به هر تندی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۵

    خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۶

    دریچه‌ای ز بهشتش به روی بگشایی که بامداد پگاهش تو روی بنمایی جهان شبست و تو خورشید عالم آرایی صباح…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۷

    گرم راحت رسانی ور گزایی محبت بر محبت می‌فزایی به شمشیر از تو بیگانه نگردم که هست از دیرگه باز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۰

    تا کیم انتظار فرمایی وقت نامد که روی بنمایی؟! اگرم زنده باز خواهی دید رنجه شو پیشتر چرا نایی عمر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۰۱

    تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی ملامتگوی…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا