دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۵۲۰
که دست تشنه میگیرد به آبی خداوندان فضل آخر ثوابی توقع دارم از شیرین زبانت اگر تلخست و گر شیرین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۱
سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی شبم به روی تو روزست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۲۲
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی بنای مهر نمودی که پایدار نماند…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۱۵
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی تو از نبات گرو بردهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۱۶
کدام کس به تو ماند که گویمت که چنویی ز هر که در نظر آید گذشتهای به نکویی لطیف جوهر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۱۷
ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی شیرینی از اوصاف تو حرفی ز کتابی از بوی تو در تاب…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۱۸
تو خون خلق بریزی و روی درتابی ندانمت چه مکافات این گنه یابی تصد عنی فی الجور و النوی لکن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۱۲
همه چشمیم تا برون آیی همه گوشیم تا چه فرمایی تو نه آن صورتی که بی رویت متصور شود شکیبایی…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۵۱۴
ای خسته دلم در خم چوگان تو گویی بی فایدهام پیش تو چون بیهده گویی ای تیر غم عشق تو…
بیشتر بخوانید »