مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۰۱۲
ای دلارام من و ای دل شکن وی کشیده خویش بیجرمی ز من از نظر رفتی ز دل بیرون نهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۱۱
جان جانهایی تو جان را برشکن کس تویی دیگر کسان را برشکن گوهر باقی درآ در دیدهها سنگ بستان باقیان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۱۰
بشنو از دل نکتههای بیسخن و آنچ اندر فهم ناید فهم کن در دل چون سنگ مردم آتشی است کو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۹
نک بهاران شد صلا ای لولیان بانگ نای و سبزه و آب روان لولیان از شهر تن بیرون شوید لولیان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۸
می بده ای ساقی آخرزمان ای ربوده عقلهای مردمان خاکیان زین باده بر گردون زدند ای می تو نردبان آسمان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۷
شاه ما باری برای کاهلان گنج میبخشد به هر دم رایگان الصلا یاران به سوی تخت شاه گنج بیرنج است…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۶
هر کجا که پا نهی ای جان من بردمد لاله و بنفشه و یاسمن پاره گل برکنی بر وی دمی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۵
چه نشستی دور چون بیگانگان اندرآ در حلقه دیوانگان شرم چه بود عاشقی و آن گاه شرم جان چه باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۴
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان چون ملک ساخته خود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۳
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن دامن سیب کشانیم سوی…
بیشتر بخوانید »