مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۱۵۲
سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو دوش چه خوردهای دلا راست بگو به جان تو فتنه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۱
در سفر هوای تو بیخبرم به جان تو نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو لعل قبا سمر شدی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۵۰
عید نمیدهد فرح بینظر هلال تو کوس و دهل نمیچخد بیشرف دوال تو من به تو مایل و تویی هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۹
ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو سوره هل اتی بخوان نکته لافتی بگو خیمه جان بر اوج زن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۸
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۷
چیست که هر دمی چنین میکشدم به سوی او عنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او سلسلهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۶
ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او پندپذیرنده نیم شور و شرر دارم از او خانه شادی است…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۵
شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۴
کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو گر دو جهان بتکده شد آن بت عیار تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۳
روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو عشرت چون شکر ما را تو نگهدار و مرو عشوه دهد دشمن من…
بیشتر بخوانید »