مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۱۴۲
چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۱
ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او چیست مراد سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۴۰
دل دی خراب و مست و خوش هر سو همیافتاد از او در گلبنش جان صدزبان چون سوسن آزاد از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۳۹
والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو با آنچ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۳۸
ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو چرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو تلخی ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۳۷
آن کون خر کز حاسدی عیسی بود تشویش او صد کیر خر در کون او صد تیز سگ در ریش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۳۶
ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو بس…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۳۵
ای شعشعه نور فلق در قبه مینای تو پیمانه خون شفق پنگان خون پیمای تو ای میلها در میلها وی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۳۴
نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو از جنگ میترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۳۳
بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو در مصر…
بیشتر بخوانید »