مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۳۵۲
یک جام ز صد هزار جان به برخیز و قماش ما گرو نه ما از خود خویش توبه کردیم ما…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۱
دیدی که چه کرد آن یگانه برساخت پریر یک بهانه ما را و تو را کجا فرستاد او ماند و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۰
آمد مه و لشکر ستاره خورشید گریخت یک سواره آن مه که ز روز و شب برون است کو چشم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۴۹
ای دیده راست راست دیده چون دیده تو کجاست دیده آن قطره بیوفا چه دیدهست بحر گهر وفاست دیده اجری…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۴۸
فریاد ز یار خشم کرده سوگند به خشم و کینه خورده برهم زده خانه را و ما را حمال گرفته…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۴۷
خدایا رحمت خود را به من ده دریدی پیرهن تو پیرهن ده مرا صفرای تو سرگشته کردهست ز لطف خود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۴۶
مکن راز مرا ای جان فسانه شنیدستی مجالس بالامانه شنیدستی که الدین النصیحه نصیحت چیست جستن از میانه شنیدستی که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۴۵
چو بیگاه است و باران خانه خانه صلای جمله یاران خانه خانه چو جغدان چند این محروم بودن به گرداگرد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۴۴
مبارک باد آمد ماه روزه رهت خوش باد ای همراه روزه شدم بر بام تا مه را ببینم که بودم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۴۳
ایا خورشید بر گردون سواره به حیله کرده خود را چون ستاره گهی باشی چو دل اندر میانه گهی آیی…
بیشتر بخوانید »