مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۴۵۲
ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی گاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۵۱
دریوزهای دارم ز تو در اقتضای آشتی دی نکتهای فرمودهای جان را برای آشتی جان را نشاط و دمدمه جمله…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۵۰
در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری و آن لطف بیحد زان کند تا هیچ از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۹
من پیش از این میخواستم گفتار خود را مشتری و اکنون همیخواهم ز تو کز گفت خویشم واخری بتها تراشیدم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۸
ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی خوشتر ز مستی ابد بیباده و بیآلتی یک ساعتی تشریف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۷
یک ساعت ار دو قبلکی از عقل و جان برخاستی این عقل ما آدم بدی این نفس ما حواستی ور…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۶
ای شهسوار خاص بک کز عالم جان تاختی میخانهها برهم زدی تا سوی میدان تاختی چون ساکنان آسمان خود گوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۵
از بامدادان ساغری پر کرد خوش خمارهای چون فرقدی عرعرقدی شکرلبی مه پارهای آن نرگس سرمست او و آن طره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۴
چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی چون برپری سوی فلک همچون ملک مه رو شوی گر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۳
ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتی آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید…
بیشتر بخوانید »