مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۴۴۲
بانکی عجب از آسمان در میرسد هر ساعتی مینشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی ای سر فروبرده چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۱
آخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی ای آن که هستت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۴۰
ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی یا چون شراب جان فزا هر جزو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۳۹
دامن کشانم میکشد در بتکده عیارهای من همچو دامن میدوم اندر پی خون خوارهای یک لحظه هستم میکند یک لحظه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۳۸
دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زادهای در هیچ مسجد مکر او نگذاشته سجادهای خرقه فلک ده شاخ از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۳۷
ای یوسف خوش نام هی در ره میا بیهمرهی مسکل ز یعقوب خرد تا درنیفتی در چهی آن سگ بود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۳۶
ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۳۵
من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری از جان و دل گوید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۳۴
از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی ماه آمدی از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۳۳
ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی پای درختان بسته بد…
بیشتر بخوانید »