مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۶۵۲
نگارا تو در اندیشه درازی بیاوردی که با یاران نسازی نه عاشق بر سر آتش نشیند مگر که عاشقی باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۱
کریما تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی عزیزا تو به بستان آن درختی که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۰
تو آن ماهی که در گردون نگنجی تو آن آبی که در جیحون نگنجی تو آن دری که از دریا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۴۹
منم فانی و غرقه در ثبوتی به دریاهای حی لایموتی مگر من یوسفم در قعر چاهی مگر من یونسم در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۴۸
دریغا کز میان ای یار رفتی به درد و حسرت بسیار رفتی بسی زنهار گفتی لابه کردی چه سود از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۴۷
دلا چون واقف اسرار گشتی ز جمله کارها بیکار گشتی همان سودایی و دیوانه میباش چرا عاقل شدی هشیار گشتی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۴۶
چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی برآری کار محتاجان نخسبی تو نور خاطر این شب روانی برای خاطر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۴۵
بخوردم از کف دلبر شرابی شدم معمور و در صورت خرابی گزیدم آتش پنهان پنهان کز او اندر رخم پیداست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۴۴
یک روز مرا بر لب خود میر نکردی وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی زان شب که سر زلف تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۴۳
ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی گلزار چو رنگ از صدقات…
بیشتر بخوانید »