مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۷۵۲
ای دلبر بیدلان صوفی حاشا که ز جان بیوقوفی از هجر دوتا چو لام گشتیم دلتنگ ز غم چو کاف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۵۱
از قصه حال ما نپرسی وز کشتن عاشقان نترسی ای گوهر عشق از چه بحری وی آتش عشق از چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۵۰
ای جان و جهان چه میگریزی وی فخر شهان چه میگریزی ما را به چه کار میفرستی پنهان پنهان چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۴۹
ای چشم و چراغ شهریاری والله به خدا که آن تو داری شمعی که در آسمان نگنجد از گوشه سینهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۴۸
میآید سنجق بهاری لشکرکش شور و بیقراری گلزار نقاب میگشاید بلبل بگرفت باز زاری بر کف بنهاده لاله جامی کای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۴۷
خضری به میان سینه داری در آب حیات و سبزه زاری خضر آب حیات را نپاید گر بوی برد که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۴۶
آن را که به لطف سر بخاری از عقل و معامله برآری از یک نظرت قیامتی خاست یا رب تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۴۵
آخر گل و خار را بدیدی روز و شب تار را بدیدی بس نقش و نگار درشکستی تا نقش و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۴۴
روز طرب است و سال شادی کامروز به کوی ما فتادی تاریکی غم تمام برخاست چون شمع در این میان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۴۳
رو رو که از این جهان گذشتی وز محنت و امتحان گذشتی ای نقش شدی به سوی نقاش وی جان…
بیشتر بخوانید »