مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۶۶۲
دلا رو رو همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون شو که بودی در این خاکستر هستی چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۶۱
کجا شد عهد و پیمانی که کردی کجا شد قول و سوگندی که خوردی نگفتی چرخ تا گردان بود گرد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۶۰
چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی فرورفتی به خود غمخواره گشتی تو را من پاره پاره جمع کردم چرا از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۹
کسی کو را بود در طبع سستی نخواهد هیچ کس را تندرستی مده دامن به دستان حسودان که ایشان میکشندت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۸
اگر درد مرا درمان فرستی وگر کشت مرا باران فرستی وگر آن میر خوبان را به حیلت ز خانه جانب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۷
دلا تا نازکی و نازنینی برو که نازنینان را نبینی در این رنگی دلا تا تو بلنگی نیابی در چنان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۶
نه آتشهای ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی برهنه شد ز صد پرده دل و عشق نشسته…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۵
تو نقشی نقش بندان را چه دانی تو شکلی پیکری جان را چه دانی تو خود مینشنوی بانگ دهل را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۴
ببین این فتح ز استفتاح تا کی ز ساقی مست شو زین راح تا کی در این اقداح صورت راح…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۶۵۳
گر این سلطان ما را بنده باشی همه گریند و تو در خنده باشی وگر غم پر شود اطراف عالم…
بیشتر بخوانید »