مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۳۶۲
ای دو چشمت جاودان را نکتهها آموخته جانها را شیوههای جان فزا آموخته هر چه در عالم دری بستهست مفتاحش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۱
ای روز مبارک و خجسته ما جمع و تو در میان نشسته ای همنفس همیشه پیش آ تا زنده شود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۰
ای نقد تو را زکات نسیه بازآ ز خدا جزات نسیه آید ز خدا جزای خیرت در نقد بلا نجات…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۹
آن سفره بیار و در میان نه و آن کاسه به پیش عاشقان نه انبوه بریز نان که زشت است…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۸
ماییم و دو چشم و جان خیره بنگر تو به عاشقان خیره تو چون مه و ما به گرد رویت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۷
ای گشته دلت چو سنگ خاره با خاره و سنگ چیست چاره با خاره چه چاره شیشهها را جز آنک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۶
ماییم قدیم عشق باره باقی دگران همه نظاره نظارگیان ملول گشتند ماند این دم گرم شعله خواره چون چرخ حریف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۵
ای دوش ز دست ما رهیده امشب نرهی به جان و دیده در پنجه ماست دامن تو ای دست در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۴
ای بی تو حیاتها فسرده وی بیتو سماع مرده مرده ما بر در عشق حلقه کوبان تو قفل زده کلید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۵۳
جان آمده در جهان ساده وز مرکب تن شده پیاده سیل آمد و درربود جان را آن سیل ز بحرها…
بیشتر بخوانید »