مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۳۷۲
هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره که بود در تک دریا کف دریا به کناره چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۷۱
کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته خوش بود این جسمها با جانها آمیخته این صدفهای دل ما با…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۷۰
این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده مخلص کشتی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۹
چشم بگشا جانها بین از بدن بگریخته جان قفس را درشکسته دل ز تن بگریخته صد هزاران عقلها بین جانها…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۸
ای به میدانهای وحدت گوی شاهی باخته جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته عقل کل کژچشم گشته از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۷
تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده هر زمان گوید که چونی ای دل بیچون شده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۶
ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته گوهر جان همچو موسی روی دریا کوفته زیر این هفت آسیا هستی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۵
ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته وز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته ای بزاده حسن تو بیواسطه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۴
ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته چون به عالم نیست یک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۶۳
ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته آتش رخسار تو در بیشه جانها…
بیشتر بخوانید »