مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۹۵۲
هست ما را هر زمانی از نگار راستین لقمهای اندر دهان و دیگری در آستین این حد خوبی نباشد ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۱
ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین هر کی انبازی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۰
بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این بوی آن یار جهان آرای جان افزاست این این چنین بویی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۴۹
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن خود مرید من نمیرد کآب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۴۸
بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون آیت انا بنیناها و انا موسعون کی شنود این بانگ را بیگوش ظاهر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۴۷
سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من گفت ای رخهای زرد و زعفرانستان من زعفرانستان خود را آب خواهم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۴۶
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی بجز تو جان معنی دان من تا نه ردی کردمی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۴۵
هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من خاک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۴۴
چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن چون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن چون ببینی ماه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۴۳
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سر کویی که پوشد جانها حله بدن آن طرف رندان همه…
بیشتر بخوانید »