مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۹۶۲
یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من بر کنار چشمه خفته در میان نسترن حلقه کرده دست بسته…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۶۱
نوبهارا جان مایی جانها را تازه کن باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن گل جمال افروختهست و مرغ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۶۰
آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن از پس کوهی برآ و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۹
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن عقل گوید گوهرم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۸
ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن سال سال ماست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۷
هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن عاقلان از غرقه گشتن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۶
سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن آستین را می فشاند در اشارت سوی من همچو چشم کشتگان چشمان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۵
ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان بیخودان و مستیان بی محابا درده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۴
عیشهاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان نوش و جوش عاشقان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۵۳
هر صبوحی ارغنونها را برنجان همچنین آفرینها بر جمالت همچنین جان همچنین پیش رویت روز مست و پیش زلفت شب…
بیشتر بخوانید »