مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۰۰۲
تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین آهن اندر کف او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۱
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من که دمم بیدم تو چون اجل آمد بر من دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۰۰
ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من مرگ بر من شده بیتو مثل شهد و لبن می تپد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۹
مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن مر تو را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۸
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن به خدا چرخ همان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۷
هر که را گشت سر از غایت برگردیدن ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن هر کی از ضعف خود اندر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۶
چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان چه خیالات دگر مست درآید به میان گرد بر گرد خیالش همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۵
اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۴
بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان مدتی هست که ما در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۳
هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من نقل سازد جهت این جگر خسته من دست خود بر سر…
بیشتر بخوانید »