مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۹۹۲
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن اول و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۱
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۹۰
جان حیوان که ندیده است بجز کاه و عطن شد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن نوبهاری است خدا را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۸۹
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن گر چه من خود ز عدم دلخوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۸۸
چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان به شکرخانه او رفته…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۸۷
هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن چو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن منگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۸۶
صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن نفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن دل و جان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۸۵
صنما بیار باده بنشان خمار مستان که ببرد عشق رویت همگی قرار مستان می کهنه را کشان کن به صبوح…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۸۴
بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین صدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین صدقات تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹۸۳
به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین نه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین بکشی…
بیشتر بخوانید »