مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۱۸۲
به پیشت نام جان گویم زهی رو حدیث گلستان گویم زهی رو تو این جا حاضر و شرمم نباشد که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۸۱
دل و جان را طربگاه و مقام او شراب خم بیچون را قوام او همه عالم دهان خشکند و تشنه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۸۰
از این پستی به سوی آسمان شو روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهر پرتب و لرزه بجستی به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۹
تو جام عشق را بستان و میرو همان معشوق را میدان و میرو شرابی باش بیخاشاک صورت لطیف و صاف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۸
تو کمترخوارهای هشیار میرو میان کژروان رهوار میرو تو آن خنبی که من دیدم ندیدی مرا خنبک مزن ای یار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۷
خزان عاشقان را نوبهار او روان ره روان را افتخار او همه گردن کشان شیردل را کشیده سوی خود بیاختیار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۶
آن دلبر عیار جگرخواره ما کو آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو بیصورت او مجلس ما را نمکی نیست آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۵
در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو جمع شکران را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۴
ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۳
چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو هین نوبت دل میزن باری من و باری تو در وحدت مشتاقی…
بیشتر بخوانید »