مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۱۷۲
هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۱
گشتهست طپان جانم ای جان و جهان برگو هین سلسله درجنبان ای ساقی جان برگو سلطان خوشان آمد و آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۷۰
هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو در آینه درتابی چون یافت صقال تو آیینه تو را بیند اندازه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۶۹
ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو بمال این چشمها را گر به پندار یقینی تو که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۶۸
نمیگفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو درون باغ عشق ما درخت پایداری تو ایا شیر خدا آخر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۶۷
دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو مرا سیران کجا باشد مرا تحویل و رفتن تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۶۶
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو چو چرخم من چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۶۵
فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۶۴
اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو بر خویشان و بیخویشان شبی تا روز مهمان شو مرو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱۶۳
چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو بهشتم جان شیرین را که میسوزد برای تو روان از…
بیشتر بخوانید »