مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۳۲۲
هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه نی عید کهن گشته آدینه دیگینه عیدانه بپوشیده همچون مه عید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۲۱
ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه از سر تو برون کن هی سودای گدایانه در بزم چنان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۲۰
بیبرگی بستان بین کآمد دی دیوانه خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۱۹
آن یار غریب من آمد به سوی خانه امروز تماشا کن اشکال غریبانه یاران وفا را بین اخوان صفا را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۱۸
مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره ما بر سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۱۷
ای خاک کف پایت رشک فلکی بوده جان من و جان تو در اصل یکی بوده در خانه نقشینی دیدم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۱۶
امروز بت خندان میبخش کند خنده عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده پیوسته حسد بودی پرغصه ولیک این…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۱۵
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سر غمازی یک وعده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۱۴
ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده اجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده باد تو درختم را در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۳۱۳
ای جان تو جانم را از خویش خبر کرده اندیشه تو هر دم در بنده اثر کرده ای هر چه…
بیشتر بخوانید »