مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۵۰۲
امیر دل همیگوید تو را گر تو دلی داری که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۱
گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی خدایا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۰
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی چو آمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۹
مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی که او صفهای شیران را بدراند به تنهایی کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۸
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی سر سجاده و مسند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۷
صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی لعل و عقیق میکند در دل کان گداییی گر ز فلک نهان بود در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۶
خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند میدهی هست شکرلبی اگر سرکه به قند میدهی گر تو نمیخری مخر می…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۵
آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صدمنی غم نخورد از آنک تو روی بر او ترش کنی می چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۴
زرگر آفتاب را بسته گاز میکنی کرته شام را ز مه نقش و طراز میکنی روز و شب و نتایج…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۳
رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی دیده شدی نشان من گر نه که بینشانمی سیمبرا نه من زرم…
بیشتر بخوانید »