مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۵۱۲
رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی که آمد نوبت عشرت زمان مجلس آرایی چه باشد جرم و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۱۱
به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی چرا بیگانهای از ما چو تو در اصل از مایی تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۱۰
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی برای آنک واگوید نمودم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۹
بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی فغان برخاست از جانهای مجنونان روحانی میان نعرهها بشناخت آواز مرا آن شه که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۸
مرا آن دلبر پنهان همیگوید به پنهانی به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۷
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی منم مخمور و مست تو قدح خواهم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۶
مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی بدیدن بامدادانی چنان رو را چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۵
چو بی گه آمدی باری درآ مردانهای ساقی بپیما پنج پیمانه به یک پیمانهای ساقی ز جام باده عرشی حصار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۴
اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بیخویشی کله جویی نیابی سر چه شیرین است بیخویشی چو افتادی تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۰۳
چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی براق عشق جان داری ز مرگ خر چه اندیشی…
بیشتر بخوانید »