مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی عالم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۱
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری آنک نجوشد او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۹۰
ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری در سر مست من فکن جام شراب احمری بحر کرم تویی مرا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۹
گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۸
ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی آتش دل مقیم شد تو به سفر چرا شدی آتش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۷
هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی آتش عشق درزده تا نبود عمارتی ز آنک عمارت ار بود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۶
ای زده مطرب غمت در دل ما ترانهای در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانهای چونک خیال…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۵
یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی نیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی نای برای من کند در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۴
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی کی دم کس شنیدیی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۳
تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی جان…
بیشتر بخوانید »