مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۴۸۲
ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی وی که دل تو چون حجر هان که قرابه نشکنی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۱
با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی رو که بدین عاشقی سخت عظیم گولکی ای تو فضول در هوا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۸۰
ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری از چه طرف رسیدهای وز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۷۹
پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری بیمه و سال…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۷۸
باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری همچو دعای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۷۷
سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی خاربنان خشک را از گل او طراوتی جان و دل فسرده را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۷۶
هین که خروس بانگ زد وقت صبوح یافتی شرح نمیکنم که بس عاقل را اشارتی فهم کنی تو خود که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۷۵
باز ترش شدی مگر یار دگر گزیدهای دست جفا گشادهای پای وفا کشیدهای دوش ز درد دل مها تا به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۷۴
ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی بحر کمینه شربتم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۴۷۳
آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا تویی بار تو ده شکسته را بارگه وفا تویی برج نشاط…
بیشتر بخوانید »