غزلیات سعدی
-
غزل ۳۱۸
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس پستان یار در خم گیسوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۱۹
هر که بی دوست میبرد خوابش همچنان صبر هست و پایابش خواب از آن چشم چشم نتوان داشت که ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۱۲
بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز رخی کز او متصور…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۱۳
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۱۴
مبارکتر شب و خرمترین روز به استقبالم آمد بخت پیروز دهلزن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۱۵
پیوند روح میکند این باد مشک بیز هنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز شاهد بخوان و شمع بیفروز و میبنه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۹
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۱۰
ای به خلق از جهانیان ممتاز چشم خلقی به روی خوب تو باز لازمست آن که دارد این همه لطف…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۱۱
متقلب درون جامه ناز چه خبر دارد از شبان دراز عاقل انجام عشق میبیند تا هم اول نمیکند آغاز جهد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۳۰۵
از همه باشد به حقیقت گزیر وز تو نباشد که نداری نظیر مشرب شیرین نبود بی زحام دعوت منعم نبود…
بیشتر بخوانید »