غزلیات سعدی

  • غزل ۳۲۴

    هر که نامهربان بود یارش واجبست احتمال آزارش طاقت رفتنم نمی‌ماند چون نظر می‌کنم به رفتارش وز سخن گفتنش چنان…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۵

    کس ندیدست به شیرینی و لطف و نازش کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش مطرب ما را دردیست که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۶

    دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش قوت شرح عشق…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۷

    چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش تا چه خواهد کرد با من…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۰

    یاری به دست کن که به امید راحتش واجب کند که صبر کنی بر جراحتش ما را که ره دهد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۱

    آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمی‌دهد به کس…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۲

    خجلست سرو بستان بر قامت بلندش همه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش چو درخت قامتش دید صبا به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۳

    هر که نازک بود تن یارش گو دل نازنین نگه دارش عاشق گل دروغ می‌گوید که تحمل نمی‌کند خارش نیکخواها…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۶

    ساقی سیمتن چه خسبی خیز آب شادی بر آتش غم ریز بوسه‌ای بر کنار ساغر نه پس بگردان شراب شهدآمیز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۱۷

    بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس ور پایبندی همچو من فریاد می‌خوان از قفس گیرند مردم دوستان نامهربان…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا