غزلیات سعدی

  • غزل ۳۴۰

    هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش من بی‌کار گرفتار هوای دل خویش هرگز اندیشه نکردم که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۴

    قیامت باشد آن قامت در آغوش شراب سلسبیل از چشمه نوش غلام کیست آن لعبت که ما را غلام خویش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۵

    یکی را دست حسرت بر بناگوش یکی با آن که می‌خواهد در آغوش نداند دوش بر دوش حریفان که تنها…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۶

    رفتی و نمی‌شوی فراموش می‌آیی و می‌روم من از هوش سحرست کمان ابروانت پیوسته کشیده تا بناگوش پایت بگذار تا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۱

    هر که هست التفات بر جانش گو مزن لاف مهر جانانش درد من بر من از طبیب منست از که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۲

    هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۳

    خطا کردی به قول دشمنان گوش که عهد دوستان کردی فراموش که گفت آن روی شهرآرای بنمای دگربارش که بنمودی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۸

    رها نمی‌کند ایام در کنار منش که داد خود بستانم به بوسه از دهنش همان کمند بگیرم که صید خاطر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۲۹

    خوشست درد که باشد امید درمانش دراز نیست بیابان که هست پایانش نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۳۰

    زینهار از دهان خندانش و آتش لعل و آب دندانش مگر آن دایه کاین صنم پرورد شهد بودست شیر پستانش…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا