دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۱۴۲
ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت زیبا نتواند دید الا نظر پاکت گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۴۳
این که تو داری قیامتست نه قامت وین نه تبسم که معجزست و کرامت هر که تماشای روی چون قمرت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۶
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت گوی از همه خوبان بربودی به لطافت ای صورت دیبای خطایی به نکویی وی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۷
کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت باد بوی گل…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل ۱۳۹
دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت غمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت خال مشکین تو از…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۳
خیال روی توام دوش در نظر میگشت وجود خستهام از عشق بیخبر میگشت همای شخص من از آشیان شادی دور…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۴
دلی که دید که پیرامن خطر میگشت چو شمع زار و چو پروانه در به در میگشت هزار گونه غم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۵
آن را که میسر نشود صبر و قناعت باید که ببندد کمر خدمت و طاعت چون دوست گرفتی چه غم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۹
خسرو آنست که در صحبت او شیرینیست در بهشتست که همخوابه حورالعینیست دولت آنست که امکان فراغت باشد تکیه بر…
بیشتر بخوانید »