دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۱۴۸

    چو نیست راه برون آمدن ز میدانت ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت به راستی که نخواهم بریدن از تو امید…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۴۹

    چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت در دلم هیچ نیاید…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۵۰

    خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانت مدهوش می‌گذاری یاران مهربانت آیینه‌ای طلب کن تا روی خود ببینی وز حسن…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۵۱

    گر جان طلبی فدای جانت سهلست جواب امتحانت سوگند به جانت ار فروشم یک موی به هر که در جهانت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۴۴

    ای که رحمت می‌نیاید بر منت آفرین بر جان و رحمت بر تنت قامتت گویم که دلبندست و خوب یا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۴۵

    آفرین خدای بر جانت که چه شیرین لبست و دندانت هر که را گم شدست یوسف دل گو ببین در…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۴۶

    ای جان خردمندان گوی خم چوگانت بیرون نرود گویی کافتاد به میدانت روز همه سر برکرد از کوه و شب…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۴۷

    جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت مویی نفروشم به همه ملک جهانت شیرینتر از این لب نشیندم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۴۰

    چشمت چو تیغ غمزه خون خوار برگرفت با عقل و هوش خلق به پیکار برگرفت عاشق ز سوز درد تو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۴۱

    هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو می‌رفت…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا