دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۱۳۰
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۱
دوشم آن سنگ دل پریشان داشت یار دل برده دست بر جان داشت دیده در میفشاند در دامن گوییا آستین…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۳۲
چو ابر زلف تو پیرامن قمر میگشت ز ابر دیده کنارم به اشک تر میگشت ز شور عشق تو در…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۶
نه خود اندر زمین نظیر تو نیست که قمر چون رخ منیر تو نیست ندهم دل به قد و قامت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۷
دل نماندست که گوی خم چوگان تو نیست خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست تا سر زلف…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۸
چو ترک دلبر من شاهدی به شنگی نیست چو زلف پرشکنش حلقه فرنگی نیست دهانش ار چه نبینی مگر به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۳
در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست از گل و لاله گزیرست و ز گلرویان نیست دل گم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۴
روز وصلم قرار دیدن نیست شب هجرانم آرمیدن نیست طاقت سر بریدنم باشد وز حبیبم سر بریدن نیست مطرب از…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۵
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست سرو زیبا و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۰
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست خالی از ذکر تو عضوی…
بیشتر بخوانید »