دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۱۲۱
با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیست دستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۲۲
در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست ای که منظور ببینی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۶
گر صبر دل از تو هست و گر نیست هم صبر که چاره دگر نیست ای خواجه به کوی دلستانان…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۷
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست خلق را بیدار باید…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۸
جان ندارد هر که جانانیش نیست تنگ عیشست آن که بستانیش نیست هر که را صورت نبندد سر عشق صورتی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۹
هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست پنجه بر زورآوران انداختن فرهنگ نیست در که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۳
مرا از آن چه که بیرون شهر صحراییست قرین دوست به هر جا که هست خوش جاییست کسی که روی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۴
دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست گر دردمند عشق بنالد غریب نیست دانند عاقلان که مجانین عشق را پروای…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۵
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست نه حلالست که…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۹
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست روا بود که چنین…
بیشتر بخوانید »