دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۱۱۰
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست سروها…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۱
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست به…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۱۲
زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست که از خدای بر او نعمتی و آلاییست هر آن که با تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۶
شادی به روزگار گدایان کوی دوست بر خاک ره نشسته به امید روی دوست گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلم…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۷
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست دوست گر با…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۸
مرا خود با تو چیزی در میان هست و گر نه روی زیبا در جهان هست وجودی دارم از مهرت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۲
تا دستها کمر نکنی بر میان دوست بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست دانی حیات کشته شمشیر عشق…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۳
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست اگر جهان همه دشمن…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۴
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست چنان به دام تو الفت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۱۰۵
آب حیات منست خاک سر کوی دوست گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست ولوله در شهر نیست…
بیشتر بخوانید »