دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۹۹

    صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست بر خودم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۰۰

    این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست دل زنده می‌شود…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۱۰۱

    ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست با ما مگو بجز سخن دل نشان دوست حال از دهان دوست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۶

    ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست به بندگی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۷

    صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست بر خوردن از درخت امید وصال دوست بختم نخفته بود که از خواب بامداد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۸

    گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست مردم هلال عید بدیدند و پیش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۲

    کس به چشمم در نمی‌آید که گویم مثل اوست خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست هر که با…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۳

    یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست دریای عشق را…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۴

    خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست آن قامتست نی به حقیقت قیامتست زیرا که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۵

    آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست موقف آزادگان بر سر میدان اوست ره به در از…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا