دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۸۸

    با خردمندی و خوبی پارسا و نیک خوست صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست گر خیال یاری اندیشند…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۹

    بتا هلاک شود دوست در محبت دوست که زندگانی او در هلاک بودن اوست مرا جفا و وفای تو پیش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۰

    سرمست درآمد از درم دوست لب خنده زنان چو غنچه در پوست چون دیدمش آن رخ نگارین در خود به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۹۱

    سفر دراز نباشد به پای طالب دوست که زنده ابدست آدمی که کشته اوست شراب خورده معنی چو در سماع…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۵

    با همه مهر و با منش کینست چه کنم حظ بخت من اینست شاید ای نفس تا دگر نکنی پنجه…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۶

    بخت جوان دارد آن که با تو قرینست پیر نگردد که در بهشت برینست دیگر از آن جانبم نماز نباشد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۷

    گر کسی سرو شنیدست که رفتست این است یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است نه بلند است به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۱

    چه رویست آن که پیش کاروانست مگر شمعی به دست ساروانست سلیمانست گویی در عماری که بر باد صبا تختش…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۲

    هزار سختی اگر بر من آید آسانست که دوستی و ارادت هزار چندانست سفر دراز نباشد به پای طالب دوست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۸۳

    مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست که راحت دل رنجور بی‌قرار منست به خواب درنرود چشم بخت من همه…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا