دیوان اشعار سعدی
-
غزل ۵۴۸
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری اشتر به شعر عرب در حالتست…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۴۹
دانمت آستین چرا پیش جمال میبری رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری معتقدان و دوستان از چپ و…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۵۰
دیدم امروز بر زمین قمری همچو سروی روان به رهگذری گوییا بر من از بهشت خدای باز کردند بامداد دری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۵۱
رفتی و همچنان به خیال من اندری گویی که در برابر چشمم مصوری فکرم به منتهای جمالت نمیرسد کز هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۴۴
ای که بر دوستان همیگذری تا به هر غمزهای دلی ببری دردمندی تمام خواهی کشت یا به رحمت به کشته…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۴۵
بخت آیینه ندارم که در او مینگری خاک بازار نیرزم که بر او میگذری من چنان عاشق رویت که ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۴۶
جور بر من میپسندد دلبری زور با من میکند زورآوری بار خصمی میکشم کز جور او مینشاید رفت پیش داوری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۴۷
خانه صاحب نظران میبری پرده پرهیزکنان میدری گر تو پری چهره نپوشی نقاب توبه صوفی به زیان آوری این چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۴۱
مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی که روی چون قمر از دوستان بپوشیدی من از جفای زمان بلبلا نخفتم دوش تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۴۲
آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری یا کبر منعت میکند کز دوستان یاد آوری هرگز نبود اندر ختن…
بیشتر بخوانید »