دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۵۵۹

    چون است حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۶۰

    خبر از عیش ندارد که ندارد یاری دل نخوانند که صیدش نکند دلداری جان به دیدار تو یک روز فدا…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۶۱

    خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاری مهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری هر که را با…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۶

    گر کنم در سر وفات سری سهل باشد زیان مختصری ای که قصد هلاک من داری صبر کن تا ببینمت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۷

    هرگز این صورت کند صورتگری یا چنین شاهد بود در کشوری سرورفتاری صنوبرقامتی ماه رخساری ملایک منظری می‌رود وز خویشتن…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۸

    هر نوبتم که در نظر ای ماه بگذری بار دوم ز بار نخستین نکوتری انصاف می‌دهم که لطیفان و دلبران…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۲

    روی گشاده ای صنم طاقت خلق می‌بری چون پس پرده می‌روی پرده صبر می‌دری حور بهشت خوانمت ماه تمام گویمت…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۳

    سرو بستانی تو یا مه یا پری یا ملک یا دفتر صورتگری رفتنی داری و سحری می‌کنی کاندر آن عاجز…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۴

    کس درنیامدست بدین خوبی از دری دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود گوید دو…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۵۵

    گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری تا…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا